من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

آواز خوشی گوید

بلبل به گلستان ها

پیداست در این احوال

سری به شبستان ها

من در تب هشیارش

هر سوی که می رفتم

دیدم غم پنهانی

در صورت انسان ها

آه از شب و تنهایی...

وقتی که دلی تنهاست

معنای شب بی ماه

پیداست زپنهان ها...




برچسب ها : شعر ،دلتنگی
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()

 



مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم



***

الا ای برآورده چرخ بلند

چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی

***

به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی


***

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بی چاره تر است


***

ماییم که اصل شادی و کان غمیم

 سرمایه دادیم و نهاد ستمیم

 پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

 آیینه زنگ خورده و جام جمیم

***

گر امدنم بخود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی

***

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان

می سوزد و خاک می شود دودی کو

***

چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان

***
بـــس بـــگـــردیـــد و بـــگـــردد روزگـــار

دل بــه دنــیـا درنــبــنــدد هـوشــیـار

ای کـه دسـتـت می رسـد کـاری بـکـن
 
پـیـش از آن کـز تـو نـیـایـد هـیـچ کـار

 

 




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳٩٢/٩/۸ توسط هادی
نظرات شما ()

 

چون سبوی تشنه... 


 

از تهی سرشار 

جویبار لحظه ها جاری ست 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ 

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم 

مرگ را دشمن 

وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم 

که به دشمن خواهم از او التجا بردن 

جویبار لحظه ها جاری




برچسب ها : شعر ،اخوان ثالث
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٧ توسط هادی
نظرات شما ()

 

تقدیم به بانوی شعر ، فروغ فرخزاد

 

 

دلتنگی

 

تو نیستی و صدای تو

هوای خوب خونه ست

صدای پای عطر گل

صدای عشق دیونه ست

 

تو از من دور و من دلتنگ

تو آبادی و من ویرون

همیشه قصه این بوده

یکی خندون یکی گریون

 

همیشه قصه این بوده

تو یک لحظه ، تو یک دیدار

یک زخم از زهر یک لبخند

تمام عمر ، فقط یکبار

 

پس از اون زخم پروردن

پس از اون عادت و تکرار

ولی نصف یه روح اینور

یه نیمه اونور دیوار

 

خودت نیستی صدات مونده

صدات چشمامو گریونده

دلم روی زمین مونده

فقط از تو همین مونده

 

نفس های عزیز من

صدای پای شب بوهاست

صدای باد و بوی نخل

هوای شرجی دریاست

 

سکوت اینجا صدای تو

هوا اینجا هوای تو

پر از تکرار این حرفم

دلم تنگه برای تو

 

همیشه قصه این بوده

یا مرگ قصه یا آدم

قد دریاچه های عشق

می جوشند چشمه های غم

 

همیشه عشق یعنی ابر

غروب و غربت بارون

تو در من جوشش شعری

صدای این لب ویرون

 

خودت نیستی... 




برچسب ها : شعر ،اردلان سرفراز
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

 

ترانه ساز شکسته ها

 

 

لب کارون دیدمش

توی بارون دیدمش

 

روی پل،پل سفید

لرزون دیدمش مثل یه بید

 

کمی گنگ و کمی گمراه بود

صداش لرزون و  ُپر آه بود

 

دلش می خواست همیشه همراش باشم

دلش می خواست مرهم درداش باشم

 

بهم می گفت تو باشی غم  ندارم

توی دنیا دیگه چیزی کم ندارم

 

ولی اون غافل از دلم بود

آخه اون بی خبر از حالم بود

 

خبر نداشت دل من خودش زندونی غمه

اگه دنیام بشه دنیاش،غم روی غمه

 

اگه من ساکتم و صبور

اگه قفله چشمام به راه دور

 

اگه سنگم اگه سرد اگه خنده میکنم به زور

آخه دلتنگم با پیکری شکسته از غرور

 

کجا بودیم...؟ سر دوراهی

هر یکیمون اومده از یه راهی

 

راه من پرسه زدن با تنهایی

راه اون قدم زدنای دوتایی

 

راهمون اینجا بود که سوا می شد

دلامون از هم باید که جدا می شد

 

ولی اون غصه می خورد گریه و بی تابی می کرد

منو آبم می کرد با کارون یکی می کرد

 

دل نمی باید می بست و بست

منکه شکسته بودم ، اونم شکست

 

 گفته بودم ، گفته بودم دل ببنده دل می بازه

گفته بودم دل من  شکسته هارو ترانه سازه

 

آره راه ما یکی نبود

راه من جدا ، راه اون تکی نبود

 

می دونستم خسته بود از این سفر

ولی باید می گذشت از این گذر

 

 

می دونم به این جدایی راضی نبود

ولی باید می دونست زندگی بازی نبود

 

حالا حتما پیش خودش میگه چه دل سنگی دارم

ولی...

بی خیال!

منم خدایی دارم...

 

 

 




برچسب ها : دل نوشته ها ،شعر
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ توسط هادی
نظرات شما ()

کیم من؟


آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان در این زندان


نه آرامی نه همراهی


نه امیدی نه همدردی



کجایم من؟


از این عالم جدایم من


به راه بی راهه رهایم من...



نفس در سینه حبس است


دلم در سینه تنگ است


در این دنیای رنگارنگ


وفای آدمیان چه بی رنگ است



قفس امید خوبی بود!


به آزادی...


به فراغ اندیشه از کجایی و چه کس بودن..!

 




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱ توسط هادی
نظرات شما ()

 

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه میدانستی

پاییز بهاریست که عاشق شده است...

 

.!؟

 

...برگ خشکی بوده ام بر کف باد صبا افتاده ام

تیره بختی بین کجا بودم...

کجا افتاده ام!

عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق چیست؟

عاشق کجاست؟

معشوق کیست؟

عاشقان جملگی بازیچه ی این بازی ظلمانی اند...

بازی نفس است

عشق خوانده اند.




برچسب ها : شعر ،دلتنگی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ توسط هادی
نظرات شما ()

 

مرا بخوان به سوی خود

مرا ببر به سمت نور

بیا گذر کنیم از این دیار

بیا سفر کنیم به راه دور

به قصد عاشق شدن

به قصد تو

به قصد من

تا انتهای ما شدن

از مرز من کنیم عبور

*******

عمریست که به بودنت می اندیشم ای نبود من ...




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ توسط هادی
نظرات شما ()

 

 

من زنم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو !

دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی...

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند...

تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم....




برچسب ها : نوشته های ادبی ،مطالب خواندنی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥ توسط هادی
نظرات شما ()

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

 خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان.....!

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو می کنند که کودک باشند

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند...

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دویاره سلامتی خود را به دست آورند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال، زندگی می کنندو نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

دستهای خدا دستانم را گرفت،برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر ،می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست

داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که

دوستشان داریم ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد،

کسی است که به کمترینها نیاز دارد

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه

احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز

ببخشند

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...

همیشه...




برچسب ها : مطالب خواندنی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳٩۱/٩/۱٠ توسط هادی
نظرات شما ()

*من چرا آمده ام روی زمین؟*



در یکی روز عجیب مثل هر روز دگر ٬خسته و کوفته از کار  شدم منزل خویش ؛

منزلم بی غوغا ،‌همسر فرزندان چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او! پس به فریاد بلند حرف خود گفتم من :

با شما هستم من!

خالق هستی این عالم و آن بالاها...!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟  که شما حوصله تان سر نرود؟  بتوانید خدایی بکنید؟  

و شما ساخته اید این عالم ، با همه وسعت و ابعا د خودش تا به ما بنمائید قدرت وهیبت و

نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا‌،‌ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان تنمان می لرزد...!

چون شنیدیم زهر گوشه کنار که شما دوزخ سختی دارید ، ..... آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز زگناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون ببارد و بساییم به خاک درتان پیشانی

و به ما رحم کنید و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،

حور و پردیس و پری هم دارید.............

تازه غلمان هم هست ، چون تنوع طلبی آزاد است! من خودم  می دانم که شما از سر عدل ،

بخت و اقبال مرا قرعه زدید،

همه چیز از بخت است!  شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات ،

(راستی حیوانات هرچه کردند ندارند کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،قسمتم این بوده؛جنس من مرد شده!آمدم من دنیا مرز سال دو هزار.

قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار ، پدرم این بوده که به من گفت :

پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود.جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . !هر چه شد قرعه من این آمد!

راستی باز سوالی دارم ، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود!؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست ولی می گویم :

من شنیدم که کسی این می گفت:

چشم تنها زخودش بی خبر است.چشم را آیینه ای می باید تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد،تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آیینه ای بهر تماشای شما! به شما بر نخورد . . . . . !

 

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز!؟

ظلم و جور ستم آیینه را می بینید؟ شاید این آیینه ، معیوب و کج است،

خط خطی گشته و پرگرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آیینه را می نگرید! ورنه در ساحتتان ، این همه زشتی و نازیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده!

عجبا ! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من ؟ می شود دست زمن برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟ بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟

که  برایت بشوم واله و حیران و خراب؟

مرحمت فرموده همه عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش!

عذر من را بپذیر! این امانت بده مخلوق دگر! می روم تا کپه مرگم بگذارم.

صبح باید برو بر سر کار ، پی این بدبختی ، پی یک لقمه نان!

به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده .  . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رئیسی داری نه خدایی عاشق ، نه کسی بالا دست!

تو و یک آیینه بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آیینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید. نیمه شب شد و صدایی آمد . . .

از دل خلوت شب ، از درون خود من ، هرچه  را می خواهی ،

عاشقانه به تو تقدیم کنم تو خودت خواسته ای ت باشی!

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو هرچه  را می بینی ، ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه  را  خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چه را یا که ، که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ، ز ته دل ، ز درون ،

خواهشی نامحسوس نه به فریاد بلند ، بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگی آمدنت

خواهش بودن تو علت خلق همه عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ، زچه رو آمده ای روی زمین؟ پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه تو ، علت بودن توست! تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست

هر چه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم،بهر تو خواهد بود.در همان لحظه آن خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگ تو این بود :

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توان که فلان کار کنم

و در این خانه ره عشق نهان گشته  و من می یابم .

پدرم آن آقا ، خلق و خویش ، روشش، میراثش ، همه اش راه مرا می سازد

 

بنده می خواهم از این راه،از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردی . همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ، من شدم عاشق تو

دست من نیست ، تو را می خواهم

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای ، شر و بی حوصله و بازگوش ،

مثل یک بچه پرجوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند که شوم عاشق تر ،

هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ؛

رشته عشق شود محکمتر . . . . . ! دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی ! و به آواز بلند ،

رمز شب را گفتی :

" من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا ، همه شب منتظر گرمی آغوش توام .

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . !

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من ، پاسخ یک عاشق . . . . . .

 به خداوند قسم ، من از آن شب ، دل خود باخته ام بهر رسیدن


*** به عزیزم به خدا ***


   





برچسب ها : شعر ،مطالب خواندنی ،سعید جواهری
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤ توسط هادی
نظرات شما ()

بُگذر

 

ای که دور از من به من بنشسته ای

همچو بید مجنون ٬ شاخساران به زانوی غم بشکسته ای

 

ای سراپا وجودت تمنای تن سوزان من

در خیالت مٲوی مگیر در کلبه ی ویران من

 

در خیالت نقش مرا قاب مگیر

نقش ساقی با جامی از می ناب مگیر

 

ای که چشمانت در پی افسونگریست

سحر چشمانت شیوه بازیگریست

 

ساحر مشو با قلب من بازی مکن

خیره در چشمان من تنازی مکن

 

در  ِپی من َسر به َسر دنیا مرو

زیر باران با چتر من روُیا مرو

 

ای که دور از من به من بنشسته ای

بُگذر از ما ٬ تا بیش از این نشکسته ای




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ توسط هادی
نظرات شما ()

 

خداوندا مردم شکر نعمت های تو را به جا می آورند

و من ٬ شکربودن تو

چرا که نعمت ٬ بودن توست...

 




برچسب ها : دلتنگی
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥ توسط هادی
نظرات شما ()

رمیده

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

  

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من، ای دل دیوانه من

که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها




برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ توسط هادی
نظرات شما ()

 

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو بریده ام ولی بیا




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ توسط هادی
نظرات شما ()