من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن

 حسرتا! 

مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ

نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را  

(ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند  در آتش سوختن را؟)

یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن

(ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی

رضایتِ خاطری احساس کردن

(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

در میدانی جوشان از آفتاب و عربده                                     

تا به شمشیری گردنش بزنند؟                

حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد

قابیلِ برادرِ خود شدن

یا جلادِ دیگراندیشان؟

یا درختی بالیده‌نابالیده را

حتا

هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)

 

می‌دانم می‌دانم می‌دانم

با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

 

آه

کاش هنوز

به بی‌خبری

قطره‌یی بودم پاک

از نَم‌باری

به کوهپایه‌یی

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد

سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

 




برچسب ها : شعر ،شاملو
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ توسط هادی
نظرات شما ()

 

... باری ، حکایتی ست

حتی شنیده ام

بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل

هر جا که مرز بوده و خط ،‌پک شسته است

چندان که شهربند قرقها شکسته است

و همچنین شنیده ام آنجا

باران بال و پر

می بارد از هوا

دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو

حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست

بیدار راستین شده خواب فسانه ها

مرغ سعادتی که در افسانه می پرید

هر سو زند صلا

کای هر کئی ! بیا

زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست

و همچنین شنیده ام آنجا

چی ؟

لبخند می زنی ؟

من روستاییم ، نفسم پک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

آری ، حکایتی ست

شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست

اما

من خواب دیده ام

تو خواب دیده ای

او خواب دیده است

ما خواب دی...ـ

بس است





برچسب ها : شعر ،اخوان ثالث
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱ توسط هادی
نظرات شما ()

چشمهایت همه چیز من است ...

وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی

غمگین چشمانمان ... .

و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛

و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب

زمزمه خواهم کرد .

 

و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛

آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت

راخواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا

بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند .

و تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛

شبها

ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ

چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان

جادوئیت

را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می

تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است

از فکرها و حرفها و صداها و ... .

و تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛

که

اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم

یافت

با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .

یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در

افسانه ی شب چشمان تو .

و من

آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من

از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و

مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی

نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم ...




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ توسط هادی
نظرات شما ()

من واین کوچه پس کوچه های زندگی

رفتن و رسیدن به بن بست و درماندگی

همچو صیدی در دام صیاد افتادن

بر باد رفتن عشق و دلدادگی

 

آری راه را بی راهه پیمودیم و یار رفت

اندر خم یک کوچه ماندیم و دلدار رفت

تن من خسته از این کوچ ها

آخرتا به کی  و به  کجا باید رفت؟

 

ای کاش می شد از دلدادگی ها رها شد

عقل را باز پس گرفت و در راه شد

هر چه زدیم بر در بسته زدیم

قسمت ما جز غم و تنهایی نشد

 

تقدیر ما گویی با غم شدن است

از غافله جا ماندن و باز تنها شدن است

رهسپار دیاری دیگرو رخت بر بستن

با جاده همراه شدن است

 





برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٧ توسط هادی
نظرات شما ()

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه

میکرده!

یه آه از ته دل کشید.

بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.

بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش

واسم خیلی جذاب بود.

بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من

شده بود!!

آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه

اومد.

بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.

بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.

بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم:

اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.

بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم iq اصلاْ نداره.

بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.

بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.

بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.

ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی

خوشم اومده بود.

بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه

شهید بهشتی بوده!

بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و

اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!

بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش

میبردتش!




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ توسط هادی
نظرات شما ()


ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم


درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 


این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟


ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی




برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ توسط هادی
نظرات شما ()

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.




برچسب ها : مطالب خواندنی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ توسط هادی
نظرات شما ()

در زیر این آسمان می بینم که

عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند

و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،

با هم تنهاییم .

و زمان ، ما سه هم زبان را نیز

یک در حصار قرنی جدا

زندانی کرده است !




برچسب ها : نوشته های ادبی ،شریعتی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()


این ثانیه ها که یِِِِِک به یِک در پی هََمَند

حاکی از در گذشت امروز مَنَند

گذر زمان را ایستگاهی جز مرگ نیست

روزها همه در حال گذرند

در پس این روزها عمر ما گذشت

گََه به شادی گَه به نامرادی گذشت

یک روز در پی وصال

روز دِگر در غم فراغ یار گذشت





برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٠ توسط هادی
نظرات شما ()

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد

مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست

مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید

می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند

خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند

چرا از مرگ می ترسید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید

بهشت جاودان آن جاست

جهان آنجا و جان آنجاست

گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است

تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست

جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می ترسید




برچسب ها : شعر ،مشیری
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٦ توسط هادی
نظرات شما ()

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را

صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

 

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

 

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند

وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

 

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

 

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی

ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

 

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن

که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

 

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح

که داده با دل من وعده ی لقای تو را

 

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی

که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

 

به آب و آینه ام ناز می کند صورت

کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

 

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد

بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

 

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه

بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

 

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند

به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

 

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور

مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

 

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند

من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

 

گرم شناگر دریای عشق نشناسند

چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

 

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب

که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

 

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند

به صف ستاده تماشای سینمای تو را

 

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور

ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

 

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند

فداست طره ی زلف گره گشای تو را

 

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب

که آستین بفشاندند ماسوای تو را

 

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس

که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را




برچسب ها : شعر ،شهریار
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()

دل سوخته تر از همه سوخته گانم

از جمع پراکنده رندانه جهانم

در صحنه بازیگریه کهنه دنیا

عشق است قمار و من بازیگر آنم

با انکه همه باخته در بازیه عشقند

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرممو و زنده مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمری است که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

من در به در عشقمو و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()


دیروز از اخبار شنیدم

که قرار است در اتاقم

زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید

فردای دیروز ...

تنها در اتاقم نشسته ام

تمام شعرها یم را سوزانده ام

و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم

می دانم که زلزله ها مرگ بارند و

مرگ ها وحشت بار

ولی باید در آخرین لحظات زندگی

مثل آدم های بزرگ

حرف های بزرگی بزنم

و وانمود کنم که مرگ

مثل هم آغوشی لذیذ است

خوب دیگر وقت زیادی نمانده است

امروز دارد به دیروز نزدیک می شود

هنوز هیچ زلزله ای در اتاقم نیامده است

و من از ترس دارم

با قدرت هشت ریشتر می لرزم




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()


من آن مُرداب بی تابم

که از شوق حُضورت لحظه ای نمی خوابم

تو آن نیلوفر زیبا ٬ در این مرداب تنهایی

که همچون آفتاب در این مرداب می تابی

مگر من ٬ نَه آن مرداب تاریکم

که بوی مرگ  ِگِِرفتم وَ تنها و نمناکم

از آن ترسم که صبح آید

خبر از مرگ تو آرَد

و باز٬ غروب نیلوفری دیگر

وباز٬ در انتظار طلوعی دیگر...

 





برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢ توسط هادی
نظرات شما ()

در این شب سیاه زندگی من خفته ام اما تو بیدار باش

در گیر و دار زندگی غم مگیر و دلدار باش

در برگ ریز فصل خزان باران باش و این قطرات را تکرار باش

در گذر از بی راهه ها با من بمان و همراه باش




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢ توسط هادی
نظرات شما ()

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان آرام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لغزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم!

 




برچسب ها : شعر ،مشیری
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

همه ما تنها و غریب هستیم.هر یک از ما یک راز پنهان است.همه ما در پس هزار و یک نقاب پوشیده ایم و تفاوت میان ما آن است که برخی از ما درباره تنهایی خویش سخن می گوئیم و برخی دیگر ساکت می مانند. سخن گفتن اندکی آسایش در پی دارد و ساکت ماندن اندکی موجب فضیلت است!




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧ توسط هادی
نظرات شما ()

                                                                              

دلگیرم از هر چه که هست

َوزین زمانه که بر ما درب شادی بست

خدایا درمان دردم را تو بگو چیست؟

که هَمدمی جزء غم و تنها یی نیست

 

 پُر زدردم٬ کشتی طوفان زده ام امشب

خسته از تزویرها راهی میخانه ام امشب

ساقی پیمانه پُر زمی کن

که جزء می ٬ دردم را دوایی نیست امشب

 

جرعه ای می ٬  مستم می کند

خراب و می پرستم می کند

فارغ از هر درد

دور از این بیگانه هایم می کند

 

 

 

 




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦ توسط هادی
نظرات شما ()

 

کوئلیو (کیمیا گر)

چرا قلب ها به انسانها نمی گویند به پیروی از  رؤیا هاشان ادامه دهند؟

چون در اینصورت قلب است که بیشتر رنج می کشد و قلب ها رنج کشیدن را دوست ندارند.

 

 

قلب من ٬  رؤیای من چیست؟

 

دیریست در پی این سوألم

قلب من ٬  رؤیای من چیست؟

به ندای قلبم گوش می دهم

قلب من : رؤیا بی راهه ای بیش نیست!

در پی رؤیا رنجها باید کشید

بی گمان قلبهامان شیشه ای است

قلب من در هراس این رنجهاست

شیشه بشکسته را تدبیر نیست...

 




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥ توسط هادی
نظرات شما ()


ُُ

دیر زمانیست که پرستویی در سرای ما پر نمی زند

شاید آسمان دل ما ابری است

یا که پرستو در پی کوچ نیست

شاید پرستو در کنج قفس زندانیست

شعر پرواز را بهر پرستوی قفس خواندن شکنجه ای بیش نیست...




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤ توسط هادی
نظرات شما ()

گورستان لبریز از عمرهای سپری شده است.

آتش جهنم آرزوی خاکستر شدن را به گور می برد.

نمی شود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.

آدم مغرور چشم ندارد سایه اش را جلوتر از خودش ببیند.

اگر شب نباشد، آرزوی دیدن سپیده دم را به گور می بریم.

اگر بخواهم خودکشی کنم، هفت تیر را روی روزنه ی امیدم می گذارم.

در وعده ملاقاتم با خواب، او همیشه دیر می‌آید.




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳ توسط هادی
نظرات شما ()

هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی ست، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باد




برچسب ها : شعر ،سهراب
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳ توسط هادی
نظرات شما ()

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: «ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.»
هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: «خدایا کمکم کن!»
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: «خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: «خانم، مشکلی پیش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.»
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: «خدایا متشکرم!»
سپس رو به مرد کرد و گفت: «آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/٥/٢ توسط هادی
نظرات شما ()

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/٥/٢ توسط هادی
نظرات شما ()


تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان
مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
 که فراموش کنم




برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱ توسط هادی
نظرات شما ()