من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

میان جمعیم و تنهاییم

جمعمان جمع است و منهاییم

از دست نیرنگ های روزگار

تارک دنیا شدیم و چشمه غمهاییم




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳ توسط هادی
نظرات شما ()

خسته شدم از این زندگی 

از این زمونه بی مهر و محبت

از این مردم و محبتای الکیشون

از خودم

از همه

مرگ لا اقل تو روی خودتو بما نشون بده...

بیا راحتمون کن




برچسب ها : دلتنگی
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()

 

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟

به دل تیره شب؟

به یکی هاله ی دود؟

یا به یک ابر سیاه-

که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟

به نوازشگر جان؟

یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟

یا بدان شعله شمعی که بلرزد ز نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟

به یکی نغمه جادویی ا زپنجه گرم؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟

یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟

به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟

یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟

به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟

به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟

به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟

یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟

به بلوری رخشان؟

یا به پاکی و دل انگیزی برف؟

به یکی ابر سفید؟

یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟

به یکی چشمه ی نور؟

یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟

به گل یاس که پاشیده بر آن پرتوی ماه؟

یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟

به یکی بستر گل؟

به پرستشگه عشق؟

یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد؟

به نفس های بهار؟

یا به یک خرمن یاس

که نسیم خوش آن را همه جا باد برد؟

به چه مانند کنم؟

من ندانم

به نگاهی تو بگو

به چه مانند کنم…؟؟!





برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()

نگاهم را به زیر می کشم

لبانم را به هم خواهم دوخت

اشک هایم را مجازات می کنم

و دستانم را به صلیب می کشم

اما با درونم چه کنم؟

به کدامین صلیب روزگارمی توان آن را کشید؟

با درد هایم چه کنم؟

با نگاهی که بی تقصیر است چه کنم؟

با کدامین نفرین میتوان آن را فرو خورد؟

با گلایه اشک هایم چه کنم؟

با کدامین اشک پاسخش دهم؟

بی پروا میگویم

بی رحمانه دلم گرفته

شاید مهر غم بر لبانم پایدار ماند

و چنگال تیز زمان با بیرحمی

برای همیشه گلویم را بفشارد

و سینه ام مرا از درون زخم زند

اما می مانم و برای ماندن

با این تقدیر شوم خواهم جنگید




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()



آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

    به یکدیگر

آن  بام های   بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

ان روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم  به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا ارام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت



آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید


بر نردبام کهنه ء   چوبی

بر رشته ء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا ، آه

فردا

حجم سفید لیز

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشدئ

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
  

-که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور –

وطرح سرگردان پرواز کبوترها

 در جامهای رنگی شیشه

فردا



 گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده 

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

آن روزها رفتند

آن روزهای ذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزهای هر سایه رازی داشت

هر جعبه ئ صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه ، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هرکس از تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

ان انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز



بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش میامد ، باتمام

لحظه های راه می آمخت

و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال

و باز میامد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،

که میرخت



آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای  جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های

آبی رنگ

دستی که  با یک گل از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر  ، بر این دست مشوش ،

مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم

ما با زبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسمهای دزدانه


آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید، پوسند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ،

آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست




برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩ توسط هادی
نظرات شما ()

روح من بی خبر است ،

که چرا خنجر من روی تنش زخمی کاشت .

همه ی آدمیان در خوابند

پس چرا ظلمت شب بیدار است ؟!...

مگر او خسته ز افکار پریشانش نیست ؟

نه...

فکر او جای دگر میگردد

در خیالش همه ی پنجره ها بیدارند

آسمان رنگین است

همه شب بوها پی روزی میگردند ...

خستگی روی تنش پیدا شد

و چه زود چشم خورشید به بالا آمد .

من نگاهم به نگاهش افتاد

همه ی خستگی ام رفت ز یاد





برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸ توسط هادی
نظرات شما ()


خدای را

مسجد من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار

می گذرد؟

***

وکلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ

- که آب گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر یکان ِ حرف

چشیدم

***

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آن جا

مرا

مزاری بنا کن




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ توسط هادی
نظرات شما ()

 

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری





برچسب ها : شعر ،قیصر
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()

یک روز زندگی ، دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده

است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد،

داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،

خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور

انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را

شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و

جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک

روز را زندگی کن."


لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟..."


خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته

است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم

یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما

می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای

انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه

داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."


آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید

و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال

بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست

نیاورد، اما ...



اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش

دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را

نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در

همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که

هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می

اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()

جستجو کرد و فراوان و چه وسود

که گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت ای مونس جان یار قشنگ

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت

گفت ای راحت دل ای بلبل

آنچنانی که تو میخواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش قیمت جان خواهد بود

بلبلک کامده آن همه راه

بود از محنت عاشق آگاه

گفت برخیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن از آن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

این چنین آب و هوا نایاب است

 

منبع:http://www.faridbag.blogfa.com/post-152.aspx




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()

در پای تو افتادن شایسته دمی باشد  

ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد

بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد

درویش که بازارش با محتشمی باشد

زین سان که وجود توست ای صورت روحانی

شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد

گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستی

شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد

با آن که اسیران را کشتی و خطا کردی

بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد

رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد

کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد

هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست

داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد

کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی

الا به کسی گویی کو را المی باشد

 

منبع:http://sadishirazi.blogpars.com/




برچسب ها : شعر ،سعدی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٢ توسط هادی
نظرات شما ()

روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت

زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او نگاه می کردند و همه تصدیق می

کردند که قلب او براستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت

که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به

زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد

نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .

قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی

جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در

بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطورادعا

می کند قلب زیباتری دارد !

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب

من مقایسه کن  !  قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است !  »

  پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد  . اما من هرگز قلبم را با قلب

تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من

بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من

داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده

اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور

عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از

قلب خود به من نداده اند  !  اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز

یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این

شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که

زیبایی واقعی چیست ... ! »

  مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش

سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با

دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی

از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .

  مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از

همیشه زیباتر بود.

 

منبع:http://www.iran-shadi.com/view.asp?id=50022252070100003




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ توسط هادی
نظرات شما ()

 


قوت شاعره من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گریزان میرفت

نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست

با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت

می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت

چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینه من

سخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت

گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من

کان شکر لهجه خوشخوان خوش الحان می‌رفت

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

زانکه کار از نظر رحمت سلطان می‌رفت

پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان

چه کند سوخته از غایت حرمان می‌رفت





برچسب ها : شعر ،حافظ
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ توسط هادی
نظرات شما ()

یا علی

امیر و پیشوا ٬ وصی و مولا تویی یا علی

سایه فیض خدا ٬ شمشیر قهر خدا تویی یا علی

مَحکم و دلدار ٬ صندوق اسرار تویی یا علی

حیدر کرار ٬ سرور و سالار تویی یا علی





برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد




برچسب ها : شعر ،شاملو
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

آموخته ام که افراد زیادی هستند که تو را دوست دارند، اما نمی دانند احساسشان

را چگونه نشان دهند

آموخته ام که نمی توانی کسی را وادار کنی که به تو عشق بورزد. تنها کاری که

می توانی انجام دهی این است که کسی باشی که مورد عشق دیگران واقع شود

آموخته ام که بلوغ و پختگی به تجربیات و درس هایی که آموخته ای بستگی

دارد، نه به تعداد جشن های تولدی که برگزار کرده ای

آموخته ام که برای بخشیدن، نیاز است که تمرین کنیم.

آموخته ام که فقط کافی نیست که اطرافیان تو را ببخشند، گاهی اوقات هم باید یاد

بگیری که خودت را ببخشی

آموخته ام که شرایط زندگی ما ممکن است بر آن چه که هستیم تاثیر گذاشته

باشد، اما برای آن چه که می خواهیم بشویم خودمان مسوول هستیم

آموخته ام که فقط به این دلیل که دو نفر با یکدیگر اختلاف دارند، به این معنا

نیست که آنها یکدیگر را دوست ندارند و فقط به این دلیل که با یکدیگر اختلافی

ندارند، به این معنا نیست که یکدیگر را دوست دارند

آموخته ام که آن چه در زندگی ات داری مهم نیست بلکه آن کسی که در زندگی

ات اهمیت دارد، مهم است

آموخته ام که ما مجبور نیستیم دوستان خود را تغییر دهیم اگر درک کنیم که آن ها

خودشان تغییر می کنند

آموخته ام که سال ها طول می کشد تا اساس یک اعتماد ساخته شود، ولی برای

ویران کردن آن اعتماد، فقط چند ثانیه کافی است

آموخته ام که تو نباید برای کشف یک راز خیلی مشتاق باشی. این امر می تواند

برای همیشه، زندگی ات را تغییر دهد

آموخته ام که دو انسان می توانند، به یک چیز کاملا مشابه نگاه کنند و چیزی

کاملا متفاوت را مشاهده کنند

آموخته ام که زندگی تو می تواند در ظرف چند ساعت با کمک افرادی که هرگز

تو را نمی شناسند،تغییر کنند...




برچسب ها : مطالب خواندنی
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.


عشق پاسخی نداد.


خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.


ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.


خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟


سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت


سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟


عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.


خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای


من به خیانت وا داشته ام؟


عشق گفت:آنان که عاشق خطابشانمی کنی بویی از من نبرده اند.


چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/٤ توسط هادی
نظرات شما ()

 

من واین کوچه پس کوچه های زندگی

رفتن و رسیدن به بن بست و درماندگی

 

آری راه را بی راهه پیمودیم و یار رفت

اندر خم یک کوچه ماندیم و دلدار رفت

 

ای کاش می شد از دلدادگی ها رها شد

عقل را باز پس گرفت و در راه شد

 

تقدیر ما گویی با غم شدن است

از غافله جا ماندن و تنها شدن است

 

 

 




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ توسط هادی
نظرات شما ()

زیر گنبد کبود

لخت و عور ؛ تنگ غروب ؛ سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

گیسوشون قد کمون ؛ رنگ شبق

از کمون بلندترک

از شبق مشکی ترک

روبروشون تو افق ؛ شهر غلامای اسیر

پشت سر ؛ سرد و سیاه ؛ قلعه افسانه پیر

از افق ؛ جرینگ ؛ جرینگ ؛ صدای زنجیر می یومد

پشت سر از توی برج ناله شبگیر میومد .


پریا گشنتونه

پریا تشنتونه

پریا خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه این های های تون؟

گریه تون وای وای تون؟

پریا هیچی نگفتن ؛ زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا .


امشب تو شهر چراغونه

خونه ی دیبا داغونه

مردم شهر مهمون مان

با دامب و دومب به شهر می یان

عید مردماست دیب گله داره

دنیا مال ماست دیب گله داره

سیاهی رو سیاست دیب گله داره

سپیدی پادشاست دیب گله داره



دنیای ما قصه نبود

پیغام سر بسته نبود

دنیای ما عیونه

هر کی میخواد بدونه

دنیای ما خار داره ؛ بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبر دار داره

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه


دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه




برچسب ها :
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ توسط هادی
نظرات شما ()
نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خویش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من یک ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من دیگر نمیداند چه باید کرد

نسل من هر جا که ساید دست, ریشه پوسیده ست

نسل من آوازهایش گم شده

نسل من آوازهای نسل دیگر را مثال طوطی بی مغز می خواند

نسل من در فاصل فرهنگ می میرد

نسل من آهش گریبان گیر خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاریخ قربانی ست

نسل من محتاج یک منجی ست

نسل من همزاد تنهایی ست

نسل من غرق سکس والکل و افیون

نسل من جا مانده از تاریخ

نسل من روزهایش را به شمشیر قتلگاه عمر میساید

نسل من میبیند اما ...

من نمیدانم چرا اینگونه خاموش است

زیستن با مرگ یکسان است

نسل من در آستان نقطه ای اینگونه پاینده ست



برچسب ها : مطالب خواندنی
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ توسط هادی
نظرات شما ()

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

اشاره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود




برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ توسط هادی
نظرات شما ()