من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

در میان بنى اسرائیل پادشاهى بود که یک قاضى داشت و آن قاضى برادرى که به صدق

و صفا و صلاح معروف بود و آن برادر زن صالحه اى که از نسل پیامبران بود. پادشاه

را کارى پیش آمد که مى بایست کسى را دنبال آن مى فرستاد به همین خاطر به قاضى

خود گفت : که مرد خوب و مورد اعتمادى را برایش پیدا کند، قاضى هم برادر خود را

معرفى کرد و گفت : کسى را معتمدتر از او سراغ ندارم . سپس کار پادشاه را با برادرش

در میان گذاشت و از او خواست که خودش را براى سفر مهیا کند او قبول نکرد و گفت

: من نمى توانم زن خود را تنها بگذارم ، قاضى بسیار اصرار و پافشارى کرد تا

برادرش را مجبور به سفر کرد و او چون مضطر شد گفت : اى برادر! بعد از خدا همه

چیز من زنم مى باشد، من براى او خیلى دل واپسم تو باید قول بدهى که بعد از من

کارهاى او را انجام دهى و نگذارى او سختى ببیند، قاضى قبول کرد و برادرش رفت در

حالى که زن او از رفتنش راضى نبود. قاضى بخاطر قولى که به برادر خود داده بود

زیاد پیش زن برادر خود مى آمد و از نیازهاى او مى پرسید و کارهاى او را انجام مى

داد تا اینکه سرانجام شیطان کار خود را کرد و محبت آن زن را در دل او انداخت و زن

برادر خود را وادار به زنا کرد ولى زن قبول نمى کرد و هر چه اصرار مى کرد، زن

امتناع مى نمود.

قاضى به زن گفت : به خدا سوگند اگر قبول نکنى به پادشاه مى گویم که این زن زنا کرده

و نزد من ثابت شده است . زن گفت : هر کار که مى خواهى بکن که من زنا نخواهم کرد.

قاضى نزد پادشاه رفت و گفت : زن برادرم زنا کرده . پادشاه گفت : او را سنگسار کن ،

قاضى نزد زن برادر برگشت و گفت : من حکم سنگسار تو را گرفته ام ، اگر قبول کنى و

کام من برآرى ، آن را اجرا نخواهم کرد و گرنه سنگسارت خواهم نمود. زن گفت : من

به این کار ناشایست دست نمى زنم و تو هر آنچه مى خواهى بکن .

قاضى وقتى دید زن برادرش تسلیم نمى شود، مردم را باخبر کرد و آن زن را به صحرا

برد و چاله اى کند و زن را در آن قرار داد و مردم شروع کردند به طرف او سنگ

پرتاب کردن ، تا زمانى که گمان کردند کارش تمام شده و به اتفاق قاضى به خانه

هایشان برگشتند. اما زن که هنوز رمقى داشت و نیم جان بود، چون شب شد از گودال

بیرون آمد. ناى راه رفتن نداشت به روى زمین افتاد و به حالت سینه سر خود را مى

کشید تا به خانه اى در وسط بیابان رسید. بر در آن خانه خوابید تا صبح شد، مرد

صاحبخانه در را باز کرد آن زن را دید، از جریان آمدنش به آنجا سؤ ال کرد، زن سر

گذشت خود را براى او تعریف کرد، مرد صاحب خانه بر او رحم کرد و او را به خانه

خود برد.

آن مرد پسر کوچکى داشت که غیر از آن ، فرزند دیگرى نداشت . او زن را مداوا کرد تا

زخم و جراحتهاى بدن او بهبود یافت و تربیت فرزند کوچکش ‍ را به او سپرد. مرد مال

و ثروت زیادى داشت و غلامى که او را خدمت مى کرد، آن غلام عاشق آن زن شد و

دلى صد دل گرفتار او و به او در آویخت . گفت : اگر با من مباشرت نکنى تو را مى کشم

، زن گفت : هر کارى مى خواهى بکن که ممکن نیست این کار بد از من صادر شود. آن

غلام وقتى از زن ماءیوس شد آمد و فرزند کوچک مرد را کشت و پیش او رفت و گفت :

این زن زنا کار را که آوردى و فرزند خود را به او سپردى ، فرزندت را کشت . مرد

پیش زن آمد و به او گفت : چرا چنین کردى ؟ آیا فراموش کردى که من در حق تو چه

خوبیها کردم ؟ زن جریان را براى او تعریف کرد و بیگناهى خود را اثبات نمود. ولى

مرد صاحب خانه گفت : من دیگر دلم راضى نمى شود که تو در این خانه بمانى ، این

بیست درهم را بگیر و از اینجا برو، اینها را توشه خود کن و خدا را کارساز خود بدان

و او را در شب هنگام از خانه اش بیرون کرد.

زن در تاریکى شب راهى را پیش گرفت و رفت تا صبح به دهى رسید، دید مردى را به

دار کشیده اند و هنوز زنده است . علت به دار کشیدن او را پرسید، گفتند: او بیست

درهم قرض دارد و قانون ما این است که هر کس ‍ بیست درهم قرض داشته باشد او را

بر دار مى کشند و تا ادا نکند او را پایین نمى آورند. زن بیست درهم خود را داد و آن

مرد را خلاص کرد. مرد که از بالاى دار به زمین آمده بود نفس راحتى کشید و گفت : اى

زن هیچ کس به اندازه تو بر من حق ندارد تو جان مرا نجات دادى ، هر جا که مى روى

من در خدمت تو مى آیم تا کمى از لطف تو را جبران کنم . او همراه زن آمد تا به کنار

دریا رسیدند، مى خواستند به آنطرف دریا بروند ولى نه پولى داشتند و نه کشتى . در

کنار دریا کشتیهاى زیادى بود و مردمى که مى خواستند بر آن کشتیها سوار شوند و

کالاهاى خود را بار بزنند و به آن طرف دریا بروند. مرد به زن گفت : تو همین جا بمان

تا من بروم و براى آن مردمى که مى خواهند کشتى خود را بار بزنند کار کنم و پولى

بگیرم و مقدارى غذا بخرم و پیش تو آورم و بعد مى خوریم و از این جا مى رویم . مرد

نزد کشتیبانها رفت و گفت : در کشتى شما چه کالایى است ؟ گفتند: انواع و اقسام

کالاها، جواهر، مشک ، عنبر، حریر و... و این یک کشتى خالى است که ما خود سوار آن

مى شویم .

گفت : قیمت این کالاها چند مى شود؟ گفتند: خیلى مى شود و ما الآن حساب آن را

نداریم . مرد گفت : من یک متاعى دارم که از همه آن چه شما در کشتى تان دارید با

ارزشتر است . گفتند: آن چیست ؟ گفت : کنیزى دارم که شما هرگز به آن زیبایى و حسن

و جمال ندیده اید. گفتند: به ما بفروش . گفت : مى فروشم ولى به شرط آن که اول یکى

از شما برود او را ببیند و خبر بیاورد که چه تحفه اى است تا ارزان نخرید و بعد پول

آن را به من بدهید و من که از اینجا رفتم مال شما باشد، آنها قبول کردند، کسى را

فرستادند او خبر آورد که هرگز کنیزى به آن زیبایى ندیده ام و آن مرد ده هزار درهم پول

زن را گرفت و رفت .

وقتى مرد رفت کشتیبانان پیش زن آمدند و به او گفتند: که برخیز و بیا با ما برویم .

گفت : نمى آیم مرا با شما کارى نیست ، گفتند: ما تو را از صاحبت خریده ایم ، آن آقا

و صاحب من نبود، گفتند: ما نمى دانیم ، خریده ایم و اگر نمى آیى تو را به زور خواهیم

برد. زن به ناچار با آنها رفت .

به نزدیک کشتیها که رسیدند، چون هیچیک از آنها به دیگرى اعتماد نداشت زن را در

کشتى که حامل کالاها بود سوار کردند و خودشان در کشتى دیگر سوار شدند و کشتیها

را از لنگر خارج نموده و به سوى مقصد حرکت کردند، به وسط دریا که رسیدند،

خداوند بادى فرستاد و دریا متلاطم شد و کشتى آنها با کلیه سرنشینانش غرق شد و زن

با کالاهاى آن سالم در جزیره اى پهلو گرفت .

آن زن از کشتى بیرون آمد و آن را بست و گشتى در جزیره زد دید جاى خوشى است ،

درختان پر از میوه و سر به فلک کشیده ، نهرهاى پر از آب ، هواى خوب و... دارد. با

خود گفت در این جزیره مى مانم و عبادت خداوند بزرگ را مى کنم و از این آب و میوه

ها مى خورم تا مرگم فرا رسد. در آن زمان در میان بنى اسرائیل پیامبرى بود. خداوند به

او وحى کرد که نزد پادشاه برو و به او بگو که در جزیره اى از جزایر فلان دریا، بنده

اى از بندگان خاص من زندگى مى کند که تو و اهل مملکتت همگى باید نزد او بروید و

به گناهان خود اقرار و اعتراف کنید و از او بخواهید که از گناهان و خطاهاى شما

درگذرد، تا اگر او شما را بخشید من هم شما را بیامرزم . آن پیامبر پیام الهى را به

پادشاه رسانید، او با ملتش به آن جزیره رفتند و آن زن را دیدند و هر یک زبان به اقرار

و اعتراف گشودند.

پادشاه گفت : این قاضى نزد من آمد و گفت : زن برادرم زنا کرده و من بدون آن که از

او شاهدى بخواهم که شهادت دهد، حکم به سنگسار آن زن کردم ، مى ترسم که بخاطر

آن گناهى کرده باشم ، مى خواهم که براى من استغفار کنى ، زن گفت : خدا تو را

بیامرزد، بنشین . آنگاه شوهرش که او را هم نمى شناخت آمد و گفت : من زنى داشتم

در نهایت فضل و صلاح و تقوا، براى کارى از شهر بیرون رفتم ولى او راضى به رفتن

من نبود، سفارش او را به برادر خود کردم ، وقتى برگشتم و او را نیافتم سراغش را

گرفتم ، برادرم گفت : او زنا کرد و سنگسارش کردیم . اینک مى ترسم که در حق او

کوتاهى کرده باشم ، از خدا بخواه که مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد، و او

را در کنار پادشاه نشانید.

قاضى پیش آمد و گفت : برادرم زنى داشت ، عاشق او شدم و از او خواستم زنا کند،

قبول نکرد، پیش پادشاه رفتم ، او را به دروغ متهم به زنا ساختم و سنگسارش کردم ،

حال تو از خدا بخواه مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد و رو به شوهرش کرد و

گفت : بشنو. سپس شخصى که در بیابان خانه داشت آمد و جریان خود را نقل کرد و

گفت : آن زن را در شب بیرون کردم ، مى ترسم درنده اى او را دریده باشد، از خدا

بخواه از تقصیر من درگذرد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد. غلام او هم اعتراف کرد، به

مرد گفت : بشنو و او را هم بخشید. نوبت آن مرد دار کشیده رسید و او حکایت خود را

نقل کرد. زن گفت : خدا تو را نیامرزد چون تو بدون دلیل در برابر نیکى من بدى کردى .

آنگاه آن زن عابده صالحه رو به شوهر خود کرد و گفت : من زن تو هستم و آنچه تو

امروز شنیدى سرگذشت من بود، مرا دیگر احتیاجى به شوهر نیست . از تو مى خواهم

که این کشتى پر از کالاى گرانبها را براى خود ببرى و مرا در این جزیره بگذارى تا

عبادت کنم ، دیدى که از دست مردان چه کشیدم . شوهر او را گذاشت و با کشتى پر از

کالا به همراه پادشاه و همه اهل مملکت به خانه خویش بازگشتند.


نام کتاب : عاقبت بخیران عالم

مؤ لف : على محمد عبداللهى




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ توسط هادی
نظرات شما ()



هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند


بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند


از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم


جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت سادهء غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون


هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟


این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این





برچسب ها : فروغ
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ توسط هادی
نظرات شما ()

پرم از هوای گریه…پرم از ترس و گلایه …

پرم از عذاب بخشش…

پرم از تلخی حسرت یه لبخند تا رسیدن به حقیقت…

پرم از نگاهی تب دار

از یه خواهش هوس بار

از نفس نفس تو تکرار

از یه گریه پای اصرار

از تبسمی دروغین ،

محض شادی دل بهاری غمگین

محض پر کشیدن تو هوای بی قراری یه عاشق

محض پیوند شکوفه با گل سرخ شقایق

♥ ♥ ♥ ♥ ♥

پر شدم از اشک  آبی

وقتی نادیده گرفته شد دل من توی جشن گل و بوسه،

که به قیمت فرو ریختن این دل به پا شد

پرم از یه خواهش سبز …

برای گرفتن دوباره ی دستای دریا

پر شدم از بغض کهنه ، توی خلوت شبانه های سردم

وقتی اشکی می ریخت از غم

وقتی می شکست دلم هر دم و هر دم

وقتی ناخونده سرک کشید به دنیای قشنگ گلی ماتم

♥ ♥ ♥ ♥ ♥

وقتی که تو اوج احساس دلی رو از ریشه کندند

عشق طناب دار به پا کرد ،

نه سر خودش رو بلکه با من عاشق وداع کرد

نه بهار دلش ترک خورد

نه شکوفه کرد نگاهی

وقتی که دل یه عاشق به پاشون می شد فدایی…

♥ ♥ ♥ ♥ ♥

پرم از وسوسه ناب جدایی

رسیدم به نقطه ی آخر آخر

دیگه دل سیر از شکفتن ،

از تو از موندن شنفتن

تن می دم به وسوسه های جدایی

بی خیال عاشقانه های گلدون می پرم رهاتر از عشق

می سپارم تو رو به صدای بارون

به هوای دل سپرده ی بهاری

♥ ♥ ♥ ♥ ♥

هوای دل سپرده ی بهاری

که با همه ی قشنگی های ناب نابش ،

دلای ما رو جدا کرد کرد

 

منبع:http://www.asheghoone.com/archives/662#comments




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤ توسط هادی
نظرات شما ()

شیطان اولین کسى که .....

شیطان : نخستین کسى بود که بعضى کارها را مرتکب شد و پیش از او کسى آنها را

انجام نداده بود. و آنها از این قراراند:

- اولین کسى که قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست

و گفت : من از آتشم و او از خاک در حالى که آتش از خاک بالاتر است .

- اولین کسى که در پیشگاه با عظمت الهى تکبر نمود و به دستور خالق خود عمل نکرد.

- اولین کسى که که معصیت و نافرمانى خدا را کرد و آشکارا با او مخالفت نمود.

- اولین کسى که به دروغ گفت : خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید

است و اگر کسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شریک مى شود.

- اولین کسى که که قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت مى کنم .

- اولین کسى که نماز خواند و یک رکعت آن چهار هزار سال طول کشید.

- اولین کسى که منبر رفت و براى ملائکه سخنرانى و صحبت کرد.

- اولین کسى که که به خدا مشرک شد.

- اولین کسى که که غنا و آواز خواند، همان زمانى که آدم علیه السلام از درخت نهى

شده خورد.

- اولین کسى که از خوشحالى سرود خواند و آن هنگامى بود که آدم به زمین آمد.

- اولین کسى که نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و

نعمتهاى آن نوحه و گریه کرد.

- اولین کسى که لواط کرد چون زمانى که به میان قوم لوط آمد خود را در اختیار آنان

قرار داد تا با او لواط کنند.

- اولین کسى که دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن

در آتش اندازند.

- اولین کسى که دستور ساختن حمام را در زمان حضرت سیلمان علیه السلام داد تا

نظافت کنند.

- اولین کسى که ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این که موهاى

اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از زمین ببرند.

- اولین کسى که دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى

خندق گذارد و بلقیس را آزمایش کند.

- اولین کسى که دستور ساختن صابون را داد تا مردم بدن و لباس خود را بشویند.

- اولین کسى که دستور ساختن آسیاب را داد تا مردم گندم هاى خود را آرد کنند.

- اولین کسى که با ابوبکر بیعت کرد تا مردم را منحرف کند و از مسیر حق برگرداند.

- اولین کسى که خدا را در آسمان ها پرستید.

- اولین کسى که عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین کسى که به خداى خود اعتراض کرد.

- اولین کسى که شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق کرد.

- اولین کسى که که سحر و جادو کرد و آن دو را به مردم یاد داد.

- اولین کسى که ساز درست کرد و خود، آن را نواخت .

- اولین کسى که براى زیبایى ، زلف گذاشت .

- اولین کسى که براى مخالفت با پیامبران ریش خود را تراشید.

- اولین کسى که براى مست شدن مردم ، شراب درست کرد.

- اولین کسى که ساختن آلات لهو و لعب و موسیقى را به قابیل آموخت .

- اولین کسى که وقتى وارد جهنم مى شود، خطبه مى خواند.

- اولین کسى که مکر و حیله و خدعه نمود.

- اولین کسى که نقاشى کرد و چهره کشید.

- اولین کسى که آتش حسدش شعله ور شد.

- اولین کسى که به ناحق مخاصمه و جدال کرد.

- اولین کسى که خداى تعالى به او لعنت نمود و از ناراحتى فریاد کشید.

- اولین کسى که به خدا کفر ورزید.

- اولین کسى که گریه دروغى نمود.

- اولین کسى که عبادت و خلقت خود را ستود.

- اولین کسى که صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .

- اولین کسى که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل او را لعنت کردند.

- اولین کسى که از ترس ملائکه فرار کرد و خود را مخفى نمود.

- اولین کسى که دستور مساحقه داد. امام باقر علیه السلام فرمود: (وقتى خواسته

ابلیس در قوم لوط عملى شد، خود را به صورت زن در آورد و سراغ زنان آمد و گفت :

آیا مردان شما با هم لواط مى کنند؟ در جواب گفتند: آرى . دستور داد شما نیز با هم

مساحقه کنید).

 

نام کتاب : شیطان در کمین گاه
مؤ لف : نعمت الله صالحى حاجى آبادى




برچسب ها : شیطان
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()



یکى از اخیار اصفهان که به علامه مجلسى ارادت داشت شبى بعد از نماز جماعت خدمت

ایشان آمد و گفت : گرفتارى مهمى برایم پیش آمده است . علامه مجلسى گفت : چه

گرفتارى ؟ آن مرد گفت : لوطى باشى محل ، به من خبر داده است که امشب با

دوستانش مى خواهند به خانه من بیایند و شام میهمان من باشند و قهرا مى دانم اسباب

لهو و لعب را هم مى آورند و موجبات ناراحتى ما را فراهم مى کنند و ما را در حرام مى

اندازند.

علامه مجلسى گفت : خودم مى آیم و به لطف خداوند مساءله آنرا آنطورى که خدا

بخواهد حل و فصل مى کنم . جناب علامه از راه مسجد جلوتر از میهمانها به خانه آن

مرد رسید، وقتى بعد از مدتى لوطى باشى و رفقایش ‍ وارد شدند، ناگهان چشمشان به

شیخ الاسلام اصفهان ؛ مرحوم مجلسى افتاد، تنبک و تنبورهاى خود را پنهان کردند و

مؤ دبانه در محضر او نشستند.اما لوطى باشى از میزبان سخت ناراحت و دلگیر شده که

او علامه مجلسى را موى دماغ و مزاحم عیششان کرده بود.

لوطى باشى شروع به سخن گفتن کرد و گفت : جناب مجلسى ! ما لوطیها صفات خوبى

هم داریم ، کمتر از اهل علم هم نیستیم . مجلسى گفت : من که چیزى از خوبیهاى شما

نمى دانم . لوطى باشى گفت : جناب مجلسى تو با ما معاشرت ندارى که بدانى ما چه

صفات خوبى داریم ؛ ما در نمک شناسى بى نظیریم . لوطى کسى هست که اگر نمک کسى

را چشید تا آخر عمر یادش ‍ نمى رود و به صاحب نمک خیانت نمى کند. علامه گفت : من

این حرف شما را نمى توانم بپذیرم که شما نمک شناسید و نمکدان نمى شکنید. بگو ببینم

چند سال از سن شما مى گذرد؟ لوطى باشى گفت : چهل سال . علامه مجلسى گفت :

چهل سال است نعمت خدا را مى خورى و معصیت خدا را مى کنى اى نمک به حرام !

این جمله را که گفت مثل آبى که به آتش بریزند لوطى باشى خاموش شد و راستى که او

را تحت تاءثیر قرار داد تا آخر مجلس دیگر یک کلمه هم حرف نزد و در فکر فرو رفت .

مجلس تمام شد و هر کس به خانه اش رفت . لوطى هم به خانه اش رفت تا بخوابد اما

مگر خوابش مى برد! بله درست گفت چهل سال عوض نمک شناسى نسبت به کسى که به

او همه چیز داده ؛ سلامتى ، بضاعت ، ثروت ، و... نمک بحرامى کرده فکر کرد و فکر

کرد تا آخر تصمیم خود را گرفت . فردا صبح پس از اذان ، علامه مجلسى شنید که کسى

در خانه اش را مى زند، در را باز کرد، دید لوطى باشى است . گفت : آقاى شیخ ! آیا

اگر من توبه کنم خدا مرا مى بخشد و مى آمرزد و قبولم مى کند؟ علامه مجلسى گفت :

بله ، البته خدا کریم و غفور است ، انسان هر قدر هم گناهش زیاد باشد اما اگر حقیقتا

پشیمان شود و به درگاه خداوند بزرگ توبه کند خداوند تعالى گناهان او را مى بخشد و

او را قبول مى کند. لوطى باشى گفت : من پشیمانم و توبه کردم تو از خدا بخواه تا مرا

بیامرزد.

 

نام کتاب : عاقبت بخیران عالم

مؤ لف : على محمد عبداللهى




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩ توسط هادی
نظرات شما ()


رؤیا



با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رؤیائی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهائی:
 

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هائی از در و گوهر



می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد ... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

«در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»


دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق یک پندار


«شاید او خواهان من باشد.»


لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند


همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش


مقصد او خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»


ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست . . . آری . . . اوست


«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»


زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد


«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»


می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.


باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.


 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

«دختر خوشبخت! . . .»





برچسب ها : شعر ،فروغ
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩ توسط هادی
نظرات شما ()


عشق اگر با نام تو آغاز بود

دل اگر با تو همدم و همساز بود

بیگانه اگر دست از سر ما بر می داشت

ذکر اگر٬ بین من و تو؛ نماز بود

*****

بد اگر بی ثمر بود

خوب اگر پایدار بود

گل دگر خار نداشت

دنیا همه در نور بود




برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ توسط هادی
نظرات شما ()

 

از قدیم الایام ، افسانه شیطان ، همواره انسانها را در دنیایى از وحشت و ابهام فرو

برده بود و هم چنان ادامه دارد.

مى گویند: بچه هاى بازى گوش و نافرمان و زیرک شیطان اند، افراد منحرف را شیطان

اغوا کرده ، هر کار بد فرجامى از وسوسه هاى شیطان است و در هر کار بدشگونى

شیطان دست دارد.

مى گویند: شیطان در همه جا هست ، اعوان و انصارش در همه جا وجود دارند، او با

همه مردم کار دارد، در برابر همه قد علم مى کند، هر انسانى را به بهانه اى فریب مى

دهد و دام هاى گوناگون در اختیار دارد.

شیطان در ذهن بچه ها عامل وحشت و ترس و وسیله اى براى رام کردن و ترسانیدن

آنان است . قصه نویسان ، براى سرگرمى کودکان از شیطان یک موجود خیالى ساخته و

از نخستین سال هاى زندگى ، یک شبح وحشتناک و یک قدرت اسرارآمیز در ذهنشان مى

آفرینند.

مى گویند: براى بزرگ سالان ، شیطان عامل فریب و گناه است ، انسان را به معصیت

وا مى دارد، تمایلات نفسانى را بیدار مى کند، موجب سقوط و لغزش انسان مى شود،

خواسته ها نامشروع را پدید مى آورد، باعث تجاوز و تعدى مى گردد، شهوات ویران

گر را تحریک مى کند، خشم و غضب را شعله ور مى سازد، مصیبت و رنج مى آفریند،

آدمى را به تباهى و فساد مى کشاند، لجاجت و خودسرى را رونق مى دهد.

و نیز: تمامى این صفات از شیطان و کار او است ، انسان از روى ندامت با فریادى

بلند مى گوید: نفرین بر شیطان ، لعنت خدا و ملائکه بر او باد، این شیوه از زمان

حضرت آدم علیه السلام معمول بوده که شیطان را مسئول هر کارى و عصیانى مى

دانسته اند.

در تعریف او گفته اند: شیطان ، قدرتى است نابکار و بسیار بدکردار، نیرو و روحى است

پلید و سرکش و طغیان گر؛ حقیقت مطلب این است که شیطان ، اسم خاص نیست تا بر

موجودى معین و مشخص دلالت کند و وجود مستقلى ندارد، اسمى است بى نشان ؛

مانند سیمرغ که وجود خارجى ندارد و هیچ نام و نشانى براى او نیست ، اغلب جاها که

نام شیطان برده مى شود مراد همان ابلیس است که از دستورهاى خداوند سرپیچى و

تکبر کرد.

شیطان و طرف دارانش در طول تاریخ در مقابل نیکان و نیک سیرتان قرار داشته اند و

خواهند داشت ، مثنوى در پى این معنا بوده که گفت :

 

دو علم بر ساخت اسپید و سیاه

آن یکى آدم دیگر ابلیس راه

در میان آن دو لشگر گاه رفت

چالش و پیکار آنچه رفت رفت

هم چنان دور دوم هابیل شد

ضد نور پاک او قابیل شد

همچنان این دو علم از عدل و جور

تا به نمرود آمد اندر دور دور

ضد ابراهیم گشت و خصم او

و آن دو لشکر کین گزار و جنگجو

چون درازى جنگ آمد ناخوشش

فیصل آن هر دو آمد آتشش

پس حکم کرد آتشى را ونکر

تا شود حل مشکل آن دو نفر

دور دور و قرن قرن این فریق

تا به فرعون و به موساى شفیق

سال ها اندر میانشان حرب بود

چون زحد رفت و ملولى مى فزود

آب دریا را حکم سازید حق

تا که ماند کى برد زین دو سبق

هم چنان تا دور و طور مصطفى

با ابوجهل آن سپهدار جفا

هم نکر سازید از قوم ثمود

صیحه اى که جانشان را در ربود

هم نکر سازید بهر قوم عاد

زود خیز تیز رو یعنى که باد

هم نکر سازید بر قارون زکین

در حلیمى این زمین پوشید کین

تا حلیمى زمین شد جمله قهر

برد قارون را و گنجش را به قعر

 

کلمه شیطان در قرآن هفتاد بار به صورت مفرد و هیجده بار به صورت جمع به کار رفته

است که روى هم 88 مرتبه مى شود.

نام کتاب : شیطان در کمین گاه
مؤ لف : نعمت الله صالحى حاجى آبادى




برچسب ها : شیطان
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦ توسط هادی
نظرات شما ()

شخصى با خانواده اش در کشتى سوار بودند که کشتى شان در وسط دریا شکست ، همه

آنها غرق شدند به جز زن که او بر تخته اى بند شد و در جزیره اى افتاد و اتفاقا با مرد

راهزن فاسقى که از هیچ گناهى فروگذار نمى کرد، برخورد نمود. راهزن چون نظرش بر

آن زن افتاد، خواست که با او زنا کند، دید زن از ترس مى لرزد. مرد فاسق پرسید: چرا

ناراحتى و براى چه مى لرزى ؟ گفت : از خداوند خود مى ترسم ؛ زیرا هرگز مرتکب این

عمل بد نشده ام .

مرد گفت : تو هرگز چنین گناهى نکرده اى و از خدا مى ترسى ، پس واى بر من که

عمرى در گناهم ! این را بگفت و دست از سر زن برداشت و بدون این که کارى انجام

دهد به سوى خانه خود راه افتاد، او تصمیم گرفت که توبه کند و دیگر دست از گناه و

معصیت بکشد و از کارهاى گذشته اش بسیار نادم و پشیمان بود.

وقتى به خانه مى رفت در بین راه به راهبى برخورد کرد و با او همسفر شد، چون

مقدارى راه رفتند هوا بسیار گرم و سوزان شد. راهب به جوان گفت : آفتاب بسیار گرم

است ، دعا کن خدا ابرى بفرستد تا ما را سایه افکند.

آن جوان گفت : که من نزد خدا داراى کار خیر و حسنه نبوده و آبرو و اعتبارى ندارم ،

بنابراین جراءت نمى کنم که از خداوند حاجتى طلب نمایم .

راهب گفت : پس من دعا مى کنم و تو آمین بگو. چنین کردند، بعد از اندک زمانى ابرى

بالاى سر آنها پیدا شد و آن دو در سایه مى رفتند. مدتى باهم رفتند تا به دو راهى

رسیدند و راهشان از هم جدا شد، جوان به راهى رفت و راهب به راه دیگر، و آن ابر

از بالاى سر جوان تائب ماند و با او مى رفت و راهب در آفتاب ماند. راهب رو به

جوان کرد و گفت : اى جوان ! تو از من بهتر بودى چرا که دعاى تو مستجاب شد ولى

دعاى من به درجه اجابت نرسید، بگو بدانم که چه کرده اى که مستحق این کرامت

شده اى ؟

جوان جریان خود را نقل کرد...

راهب گفت : چون از خوف و ترس خدا ترک معصیت او کردى گناهان گذشته تو آمرزیده

شده است پس سعى کن که بعد از این خوب باشى .




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ توسط هادی
نظرات شما ()

  Sound The Bugle


١.اکنون شیپور نبرد را به صدا در آور                sound the bugle now         


٢. آن را تنها برای من بنواز                                 play it just for me                                           


٣.و با تغییر فصلها                                    As the seasons change         


۴.بیاد آور که من چگونه بودم              Remember how I used to be 


۵.حال نمی توانم ادامه دهم                                   Now I can`t go on


۶.حتی نمی توانم دوباره آغاز کنم                            I can`t even start


٧.هیچ چیز برایم باقی نمانده                              I`ve got nothing left


٨.بجز قلبی تهی                                              just an empty heart 


٩.من سربازی زخمی ام پس باید دست از نبرد بشویم

                 I`m a soldier, wounded so I must give up the fight

١٠.دیگر چیزی در انتظارم نیست          There`s nothing more for me 


١١.مرا از اینجا دور کن                                            Lead me away


١٢.یا همین طور که افتاده ام رهایم کن            Or leave me lying here


١٣.اکنون شیپور نبرد را به صدا درآور               Sound the bugle now


١۴.به آنان بگو اهمیتی نمی دهم                     Tell them I don`t care


١۵.هیچ جاده ای را نمی شناسم               There`s not a road I know


١۶.که به مقصدی ختم شود                        That leads to any where 


١٧.احساس می کنم بدون چراغ در تاریکی زمین خواهم خورد

              Without a light I feel that I will Stumble in the dark

١٨.همانجا دراز می کشم                                         Lay right down


١٩.خیال ندارم ادامه دهم                                Decide not to go on


٢٠.آنگاه از بالای بلندی                               Then from on height


٢١.از مکانی دور دست                     Somewhere in the distance


٢٢.صدایی مرا می خواند                      There`s a voice that calls


٢٣.بیاد آور چه کسی هستی                   Remember who you are"


٢۴.اگر خود را ببازی                                   If you lose yourself


٢۵.بزودی شهامتت را نیز خواهی باخت   Your courage soon will follow


٢۶.پس امشب قدرتمند باش                          So be strong tonight


٢٧.و بیاد آور چه کسی هستی               " Remember who you are


٢٨.آری تو اکنون یک سربازی            yeah, you`re a soldier now"


٢٩.که در میدان نبرد می جنگد                          Fighting in a battle


٣٠.تا بار دیگر آزاد باشد                            To be free once more   


٣١.و این ارزش جنگیدن را دارد "yeah, That`s worth fighting for




برچسب ها : موزیک ،music
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸ توسط هادی
نظرات شما ()

 

جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری

شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن...

 




برچسب ها : دلتنگی
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥ توسط هادی
نظرات شما ()

 

وقتی با نگاهت حرف میزنی سکوت بزرگترین فریاد است...




برچسب ها : دلتنگی
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤ توسط هادی
نظرات شما ()