من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...


Eric Clapton


اشکها در بهشت

Tears In Heaven


1-  آیا نام مرا خواهی دانست اگر تو را در بهشت ببینم؟

 

?Would you know my name if I saw you in heaven

 

2- آیا همه چیز مثل سابق خواهد بود اگر تو را در بهشت ببینم؟


?Would it be the same if I saw you in heaven


3- من باید قوی باشم و ادامه دهم.


.I must be strong and carry on

 

4- چرا که می دانم به اینجا در بهشت تعلق ندارم.

 

.Cause I know I don’t belong here in heaven"


5- آیا دست مرا خواهی گرفت اگر تو را در بهشت ببینم؟

 

?Would you hold my hand if I saw you in heaven


6- آیا کمکم خواهی کرد بایستم اگر تو را در بهشت ببینم؟


?Would you help me stand if I saw you in heaven


7- من راهم را از میان شب و روز پیدا خواهم کرد.


.I'll find my way through night and day


8- چرا که میدانم نمی توانم اینجا در بهشت بمانم.


.Cause I know I just can't stay here in heaven"


9- زمان می تواند تو را پایین آورد٬ زمان می تواند زانوهای تو را خم کند.


.Time can bring you down, Time can bend your knees


10- زمان می تواند قلب تو را بشکند٬ و تو را وادار به التماس نماید.


Time can break your heart , have you begging please

begging please


11- آن سوی در آرامش هست٬ مطمئنم.


.Beyond the door there's peace I'm sure


12- و می دانم در بهشت دیگر اشکی ریخته نخواهد شد.


.And I know there'll be no more tears in heaven


13- آیا نام مرا خواهی دانست اگر تو را در بهشت ببینم؟


?Would you know my name if I saw you in heaven


14- آیا همه چیز مثل سابق خواهد بود اگر تو را در بهشت ببینم؟


?Would it be the same if I saw you in heaven


15- من باید قوی باشم و ادامه دهم.


.I must be strong and carry on


16- چرا که می دانم به اینجا در بهشت تعلق ندارم.


.Cause I know I don't belong here in heaven"






برچسب ها : music
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸ توسط هادی
نظرات شما ()

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با

بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم

می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و

وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت،

خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن

می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند،

اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و

رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای

فراخواندن رحمت خداوند.


برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست

دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توان مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را

هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من

می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به

دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه

ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده

ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم

کرد»

 

منبع: تالارهای بحث وگفت و گو-آوای دل




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥ توسط هادی
نظرات شما ()

 

Michael Learns to Rock


Complicated Heart


قلب سرکش


1- نمی دانم اکنون چه باید گفت.


. I don’t know what to say now  


2-نمی دانم از کجا باید آغاز کنم.


. I don’t know where to start


3
- نمی دانم چطور مهار کنم این قلب سر کش را


 I don’t know how to handle a complicated heart

 

4-به من می گویی که داری ترکم می کنی.


. You tell me you are leaving

 

5- اما من فقط باید بگویم٬


, But I just have to say

 

6- پیش از آن که همه چیز را دور بریزی.


. Before you throw it all away

 

7- حتی اگر بخواهی تنها بروی٬


,˝Even if you want to go alone

 

8- هنگامیکه به خانه بر می گردی منتظرت خواهم بود.


. I will be waiting when you’re coming home

 

9- اگر به کسی نیاز داشتی تا دردت را تسکین دهد٬


, If you need someone to ease the pain

 

10- می توانی به من تکیه کنی ٬


, You can lean on me

 

11- عشق من باقی خواهد ماند.


. My love will still remain

 

12- نمی دانم تو چه فکر می کنی.


. I don’t know what you’re thinking

 

13- بنظر من که بسیار دشوار است.


. To me it seems quite tough

 

14- صحبت با یکدیگر


 To hold a conversation

 

15- هنگامیکه کلمات کافی نیستند.


. When words are not enough

 

16- پس تصمیم تو این است.


. So this is your decision

 

17- و از من هیچ کاری ساخته نیست.


And there’s nothing I can do

 

18- فقط می توانم به تو بگویم ... فقط به تو بگویم :


: I can only say to you … only say to you

 

19- حتی اگر بخواهی تنها بروی٬


, ˝Even if you want to go alone

 

20- هنگامیکه به خانه بر می گردی منتظرت خواهم بود.


. I will be waiting when you’re coming home

 

21- اگر به کسی نیاز داشتی تا دردت را تسکین دهد٬


, If you need someone to ease the pain

 

22- می توانی به من تکیه کنی٬


, You can lean on me

 

23- عشق من باقی خواهد ماند.


. My love will still remain

 

24- اگر تصمیم تو این است٬


, If this is your decision

 

25- و هیچ کاری از من ساخته نیست.


. And there’s nothing I can do

 

26- فقط می توانم به تو بگویم... فقط به تو بگویم :


: I can only say to you … only say to you

 

27- حتی اگر بخواهی تنها بروی٬


, ˝Even if you want to go alone

 

28- هنگامیکه به خانه بر می گردی منتظرت خواهم بود.


. I will be waiting when you’re coming home

 

29- اگر به کسی نیاز داشتی تا دردت را تسکین دهد٬


, If you need someone to ease the pain

 

30- می توانی به من تکیه کنی٬


, You can lean on me

 

31- عشق من باقی خواهد ماند.


. My love will still remain

 

32- حتی اگر بخواهی تنها بروی٬


, ˝Even if you want to go alone

 

33- وقتی فردا برسد هنوز دوستت خواهم داشت.


. I would still love you when tomorrow comes

 

34- اگر به کسی نیاز داشتی تا دردت را تسکین دهد٬


, If you need someone to ease the pain

 

35- می توانی به من تکیه کنی٬


, You can lean on me

 

36- عشق من باقی خواهد ماند.


. ˝ My love will still remain




برچسب ها : music
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ توسط هادی
نظرات شما ()

 

شعری که در زیر می بینید سروده شهریاره و داستان از این قرار بوده که یک سرباز ترک بعد از دوره ی خدمت خودش که تو تهران بود پیش شهریار میره و به اون در مورد اینکه تهرانی ها همش اون رو به خاطر ترک بودنش مسخره میکردن شکایت میکنه و همین باعث میشه که شهریار این شعر رو بگه.خیلی قشنگه مایه عبرت تهرونیا البته تهرونیای اون زمون چون تهرونیای الان که قربونشون برم با مسخره کردن دیگران و سوژه کردن این و اون تو جوکاشون کاری ندارن!!!

 

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی

چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی

چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی  کو کمتر است از زن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی

جوانمردان آذربایجانی را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی

به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی

به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی

اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

به شهریور مه پارین طیارات با تعجیل

فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل

تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک را به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران زتهران  تا کرج باشد

هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند ونی جوشن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی زلاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان

مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

 

 




برچسب ها : شهریار
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ توسط هادی
نظرات شما ()


خداوند سه گونه موجود عاقل و با شعور آفریده : یک نوع در آسمان ها هستند که همان

فرشتگان اند و از نور به وجود آمده اند که شهوت جنسى و خور و خواب و شهوات

دیگر ندارند؛ گناه از آنان سر نمى زند، تسلیم محض ‍ پروردگار مى باشند و یک لحظه

نافرمانى او را نمى کنند، خلقت آنها جلوتر از جن و انس بوده .

نوع دیگر؛ انسان است که خداوند متعال او را با دو دست قدرت خود پدید آورد و ملائکه

بر او سجده کردند و استاد آنان شد، هم عقل و هم شهوت در وجودش گذاشت ، و از

خاک و آب به وجود آمده است .

نوع سوم ؛ نژاد جن است که خداوند ایشان را از آتش بى دود(و باد) پدید آورد، و مثل

انسان عقل و شهوت به آنها داده شده است . خلقت جن قبل از خلقت آدم و هم زمان با

خلقت نسانس بوده است . خداوند درباره خلقت آنان چنین فرموده :

والجان خلقناه من قبل من نار السموم

ما طایفه جن را قبل از انسان از آتش گرم و سوزان - و شعله ور بدون دود - آفریدیم

همان طور که خداوند، نخست آدم علیه السلام را خلق نمود و همسرش ‍ (حوا) را بعد از

او از جنس خودش آفرید، پدر جن ها هم که (مارج ) نام داشت از آتش و سپس همسرش

(مارجه ) را نیز از او خلق نمود. (مارج و مارجه ) با هم ازدواج کردند (جان ) متولد شد

و فرزندان (جان ) دو طایفه شدند، یک طایفه ، همان جن ها که در میان آنان ، هم مؤمن

پیدا مى شود و هم کافر؛ طایفه دوم ؛ شیاطین شدند که پدر بزرگشان (ابلیس ) مى باشد.

ابلیس یکى از فرزندان جان است .

 

نام کتاب : شیطان در کمین گاه

مؤ لف : نعمت الله صالحى حاجى آبادى




برچسب ها : شیطان
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()

 

 

 

 

در این بن بست...


دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی *دوستت دارم*

دلت را می بویند

روزگار غریبی است٬ نارنین !

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این ُبن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به اندیشیدن

خطر مکن.

روزگار غریبی است٬ نارنین !

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذر گاه ها

مستقر٬

با کُنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی است٬ نارنین !

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

 و ترانه را

بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن ویاس-

روزگار غریبی است٬ نارنین !

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.



 




برچسب ها : شاملو
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ توسط هادی
نظرات شما ()



حس رهایی از تنم مرا به اوج می برد

خالی می شوم از پُر بودن و آبی می شوم از آسمان

کام از جهان بر می گیرم و روح از تن عریان می شود

پر می کشم از این قفس؛ راهی می شوم به بی کران

دل می کنم از هر چه هست؛ رؤیا حقیقت می شود

درها همه باز می شوند؛ پا می نهم در نهان

از جام فلک می نوشم وقد می کشم تا انتها

جاری می شوم در فضا؛ بیگانه از این زمان






برچسب ها : دل نوشته ها
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢ توسط هادی
نظرات شما ()


آفریدگارا

باز امشب در سرم سودای توست

باز دل منزلگه غوغای توست

باز یاد تو شراری بر فروخت

شعله بر زد خرمن جانم بسوخت

سخت نالانم به فریادم برس

ای تو هر فریاد را فریاد رس

برطراز خاک این گردنده گوی

برچه کارم آفرید سستی بگوی

کیستم من هستیم از بهر چیست

این معما را جوابی از چه نیست

زندگی خواب است یا افسانه ای

دام خوانم عشق را یا دانه ای

مرگ اگر راهی ُبوَد بی بازگشت

از چه هر کس رفت زین َره بر نگشت

راز هستی اینچنین پنهان ز چیست

رمز خوان دفتر این راز کیست

تو کجایی؟ کیستی؟ آنجا کجاست

روی تو از چشم ما پنهان چراست

گیرد آخرعمر من روزی  زوال

از چه عمر توست؟ اما لایزال

گر که تقدیر است؟ پس تدبیر چیست

از چه رو تقدیر را تدبیر نیست

هیچ عاقل ُدر این معنی نسفت

هر کسی آمد حدیثی گفت و ُخفت

عاقبت هم؟ رازها ناگفته ماند

غنچه های بسته لب نشکفته ماند





برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ توسط هادی
نظرات شما ()