من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 



مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم



***

الا ای برآورده چرخ بلند

چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی

***

به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی


***

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بی چاره تر است


***

ماییم که اصل شادی و کان غمیم

 سرمایه دادیم و نهاد ستمیم

 پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

 آیینه زنگ خورده و جام جمیم

***

گر امدنم بخود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی

***

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان

می سوزد و خاک می شود دودی کو

***

چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان

***
بـــس بـــگـــردیـــد و بـــگـــردد روزگـــار

دل بــه دنــیـا درنــبــنــدد هـوشــیـار

ای کـه دسـتـت می رسـد کـاری بـکـن
 
پـیـش از آن کـز تـو نـیـایـد هـیـچ کـار

 

 




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳٩٢/٩/۸ توسط هادی
نظرات شما ()