من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه میدانستی

پاییز بهاریست که عاشق شده است...

 

.!؟

 

...برگ خشکی بوده ام بر کف باد صبا افتاده ام

تیره بختی بین کجا بودم...

کجا افتاده ام!

عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق چیست؟

عاشق کجاست؟

معشوق کیست؟

عاشقان جملگی بازیچه ی این بازی ظلمانی اند...

بازی نفس است

عشق خوانده اند.




برچسب ها : شعر ،دلتنگی
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ توسط هادی
نظرات شما ()