من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

ترانه ساز شکسته ها

 

 

لب کارون دیدمش

توی بارون دیدمش

 

روی پل،پل سفید

لرزون دیدمش مثل یه بید

 

کمی گنگ و کمی گمراه بود

صداش لرزون و  ُپر آه بود

 

دلش می خواست همیشه همراش باشم

دلش می خواست مرهم درداش باشم

 

بهم می گفت تو باشی غم  ندارم

توی دنیا دیگه چیزی کم ندارم

 

ولی اون غافل از دلم بود

آخه اون بی خبر از حالم بود

 

خبر نداشت دل من خودش زندونی غمه

اگه دنیام بشه دنیاش،غم روی غمه

 

اگه من ساکتم و صبور

اگه قفله چشمام به راه دور

 

اگه سنگم اگه سرد اگه خنده میکنم به زور

آخه دلتنگم با پیکری شکسته از غرور

 

کجا بودیم...؟ سر دوراهی

هر یکیمون اومده از یه راهی

 

راه من پرسه زدن با تنهایی

راه اون قدم زدنای دوتایی

 

راهمون اینجا بود که سوا می شد

دلامون از هم باید که جدا می شد

 

ولی اون غصه می خورد گریه و بی تابی می کرد

منو آبم می کرد با کارون یکی می کرد

 

دل نمی باید می بست و بست

منکه شکسته بودم ، اونم شکست

 

 گفته بودم ، گفته بودم دل ببنده دل می بازه

گفته بودم دل من  شکسته هارو ترانه سازه

 

آره راه ما یکی نبود

راه من جدا ، راه اون تکی نبود

 

می دونستم خسته بود از این سفر

ولی باید می گذشت از این گذر

 

 

می دونم به این جدایی راضی نبود

ولی باید می دونست زندگی بازی نبود

 

حالا حتما پیش خودش میگه چه دل سنگی دارم

ولی...

بی خیال!

منم خدایی دارم...

 

 

 




برچسب ها : دل نوشته ها ،شعر
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ توسط هادی
نظرات شما ()