من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

گورستان لبریز از عمرهای سپری شده است.

آتش جهنم آرزوی خاکستر شدن را به گور می برد.

نمی شود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.

آدم مغرور چشم ندارد سایه اش را جلوتر از خودش ببیند.

اگر شب نباشد، آرزوی دیدن سپیده دم را به گور می بریم.

اگر بخواهم خودکشی کنم، هفت تیر را روی روزنه ی امیدم می گذارم.

در وعده ملاقاتم با خواب، او همیشه دیر می‌آید.




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳ توسط هادی
نظرات شما ()