من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...


دیروز از اخبار شنیدم

که قرار است در اتاقم

زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید

فردای دیروز ...

تنها در اتاقم نشسته ام

تمام شعرها یم را سوزانده ام

و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم

می دانم که زلزله ها مرگ بارند و

مرگ ها وحشت بار

ولی باید در آخرین لحظات زندگی

مثل آدم های بزرگ

حرف های بزرگی بزنم

و وانمود کنم که مرگ

مثل هم آغوشی لذیذ است

خوب دیگر وقت زیادی نمانده است

امروز دارد به دیروز نزدیک می شود

هنوز هیچ زلزله ای در اتاقم نیامده است

و من از ترس دارم

با قدرت هشت ریشتر می لرزم




برچسب ها : نوشته های ادبی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()