من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

دل سوخته تر از همه سوخته گانم

از جمع پراکنده رندانه جهانم

در صحنه بازیگریه کهنه دنیا

عشق است قمار و من بازیگر آنم

با انکه همه باخته در بازیه عشقند

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرممو و زنده مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمری است که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

من در به در عشقمو و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()