من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را

صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

 

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

 

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند

وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

 

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

 

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی

ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

 

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن

که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

 

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح

که داده با دل من وعده ی لقای تو را

 

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی

که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

 

به آب و آینه ام ناز می کند صورت

کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

 

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد

بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

 

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه

بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

 

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند

به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

 

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور

مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

 

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند

من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

 

گرم شناگر دریای عشق نشناسند

چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

 

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب

که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

 

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند

به صف ستاده تماشای سینمای تو را

 

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور

ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

 

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند

فداست طره ی زلف گره گشای تو را

 

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب

که آستین بفشاندند ماسوای تو را

 

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس

که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را




برچسب ها : شعر ،شهریار
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط هادی
نظرات شما ()