من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

... باری ، حکایتی ست

حتی شنیده ام

بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل

هر جا که مرز بوده و خط ،‌پک شسته است

چندان که شهربند قرقها شکسته است

و همچنین شنیده ام آنجا

باران بال و پر

می بارد از هوا

دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو

حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست

بیدار راستین شده خواب فسانه ها

مرغ سعادتی که در افسانه می پرید

هر سو زند صلا

کای هر کئی ! بیا

زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست

و همچنین شنیده ام آنجا

چی ؟

لبخند می زنی ؟

من روستاییم ، نفسم پک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

آری ، حکایتی ست

شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست

اما

من خواب دیده ام

تو خواب دیده ای

او خواب دیده است

ما خواب دی...ـ

بس است





برچسب ها : شعر ،اخوان ثالث
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱ توسط هادی
نظرات شما ()