من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد




برچسب ها : شعر ،شاملو
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ توسط هادی
نظرات شما ()