من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

در پای تو افتادن شایسته دمی باشد  

ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد

بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد

درویش که بازارش با محتشمی باشد

زین سان که وجود توست ای صورت روحانی

شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد

گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستی

شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد

با آن که اسیران را کشتی و خطا کردی

بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد

رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد

کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد

هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست

داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد

کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی

الا به کسی گویی کو را المی باشد

 

منبع:http://sadishirazi.blogpars.com/




برچسب ها : شعر ،سعدی
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٢ توسط هادی
نظرات شما ()