من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...


خدای را

مسجد من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار

می گذرد؟

***

وکلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ

- که آب گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر یکان ِ حرف

چشیدم

***

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آن جا

مرا

مزاری بنا کن




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ توسط هادی
نظرات شما ()