من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

روح من بی خبر است ،

که چرا خنجر من روی تنش زخمی کاشت .

همه ی آدمیان در خوابند

پس چرا ظلمت شب بیدار است ؟!...

مگر او خسته ز افکار پریشانش نیست ؟

نه...

فکر او جای دگر میگردد

در خیالش همه ی پنجره ها بیدارند

آسمان رنگین است

همه شب بوها پی روزی میگردند ...

خستگی روی تنش پیدا شد

و چه زود چشم خورشید به بالا آمد .

من نگاهم به نگاهش افتاد

همه ی خستگی ام رفت ز یاد





برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸ توسط هادی
نظرات شما ()