من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

نگاهم را به زیر می کشم

لبانم را به هم خواهم دوخت

اشک هایم را مجازات می کنم

و دستانم را به صلیب می کشم

اما با درونم چه کنم؟

به کدامین صلیب روزگارمی توان آن را کشید؟

با درد هایم چه کنم؟

با نگاهی که بی تقصیر است چه کنم؟

با کدامین نفرین میتوان آن را فرو خورد؟

با گلایه اشک هایم چه کنم؟

با کدامین اشک پاسخش دهم؟

بی پروا میگویم

بی رحمانه دلم گرفته

شاید مهر غم بر لبانم پایدار ماند

و چنگال تیز زمان با بیرحمی

برای همیشه گلویم را بفشارد

و سینه ام مرا از درون زخم زند

اما می مانم و برای ماندن

با این تقدیر شوم خواهم جنگید




برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط هادی
نظرات شما ()