من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

شخصى با خانواده اش در کشتى سوار بودند که کشتى شان در وسط دریا شکست ، همه

آنها غرق شدند به جز زن که او بر تخته اى بند شد و در جزیره اى افتاد و اتفاقا با مرد

راهزن فاسقى که از هیچ گناهى فروگذار نمى کرد، برخورد نمود. راهزن چون نظرش بر

آن زن افتاد، خواست که با او زنا کند، دید زن از ترس مى لرزد. مرد فاسق پرسید: چرا

ناراحتى و براى چه مى لرزى ؟ گفت : از خداوند خود مى ترسم ؛ زیرا هرگز مرتکب این

عمل بد نشده ام .

مرد گفت : تو هرگز چنین گناهى نکرده اى و از خدا مى ترسى ، پس واى بر من که

عمرى در گناهم ! این را بگفت و دست از سر زن برداشت و بدون این که کارى انجام

دهد به سوى خانه خود راه افتاد، او تصمیم گرفت که توبه کند و دیگر دست از گناه و

معصیت بکشد و از کارهاى گذشته اش بسیار نادم و پشیمان بود.

وقتى به خانه مى رفت در بین راه به راهبى برخورد کرد و با او همسفر شد، چون

مقدارى راه رفتند هوا بسیار گرم و سوزان شد. راهب به جوان گفت : آفتاب بسیار گرم

است ، دعا کن خدا ابرى بفرستد تا ما را سایه افکند.

آن جوان گفت : که من نزد خدا داراى کار خیر و حسنه نبوده و آبرو و اعتبارى ندارم ،

بنابراین جراءت نمى کنم که از خداوند حاجتى طلب نمایم .

راهب گفت : پس من دعا مى کنم و تو آمین بگو. چنین کردند، بعد از اندک زمانى ابرى

بالاى سر آنها پیدا شد و آن دو در سایه مى رفتند. مدتى باهم رفتند تا به دو راهى

رسیدند و راهشان از هم جدا شد، جوان به راهى رفت و راهب به راه دیگر، و آن ابر

از بالاى سر جوان تائب ماند و با او مى رفت و راهب در آفتاب ماند. راهب رو به

جوان کرد و گفت : اى جوان ! تو از من بهتر بودى چرا که دعاى تو مستجاب شد ولى

دعاى من به درجه اجابت نرسید، بگو بدانم که چه کرده اى که مستحق این کرامت

شده اى ؟

جوان جریان خود را نقل کرد...

راهب گفت : چون از خوف و ترس خدا ترک معصیت او کردى گناهان گذشته تو آمرزیده

شده است پس سعى کن که بعد از این خوب باشى .




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ توسط هادی
نظرات شما ()