من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...



یکى از اخیار اصفهان که به علامه مجلسى ارادت داشت شبى بعد از نماز جماعت خدمت

ایشان آمد و گفت : گرفتارى مهمى برایم پیش آمده است . علامه مجلسى گفت : چه

گرفتارى ؟ آن مرد گفت : لوطى باشى محل ، به من خبر داده است که امشب با

دوستانش مى خواهند به خانه من بیایند و شام میهمان من باشند و قهرا مى دانم اسباب

لهو و لعب را هم مى آورند و موجبات ناراحتى ما را فراهم مى کنند و ما را در حرام مى

اندازند.

علامه مجلسى گفت : خودم مى آیم و به لطف خداوند مساءله آنرا آنطورى که خدا

بخواهد حل و فصل مى کنم . جناب علامه از راه مسجد جلوتر از میهمانها به خانه آن

مرد رسید، وقتى بعد از مدتى لوطى باشى و رفقایش ‍ وارد شدند، ناگهان چشمشان به

شیخ الاسلام اصفهان ؛ مرحوم مجلسى افتاد، تنبک و تنبورهاى خود را پنهان کردند و

مؤ دبانه در محضر او نشستند.اما لوطى باشى از میزبان سخت ناراحت و دلگیر شده که

او علامه مجلسى را موى دماغ و مزاحم عیششان کرده بود.

لوطى باشى شروع به سخن گفتن کرد و گفت : جناب مجلسى ! ما لوطیها صفات خوبى

هم داریم ، کمتر از اهل علم هم نیستیم . مجلسى گفت : من که چیزى از خوبیهاى شما

نمى دانم . لوطى باشى گفت : جناب مجلسى تو با ما معاشرت ندارى که بدانى ما چه

صفات خوبى داریم ؛ ما در نمک شناسى بى نظیریم . لوطى کسى هست که اگر نمک کسى

را چشید تا آخر عمر یادش ‍ نمى رود و به صاحب نمک خیانت نمى کند. علامه گفت : من

این حرف شما را نمى توانم بپذیرم که شما نمک شناسید و نمکدان نمى شکنید. بگو ببینم

چند سال از سن شما مى گذرد؟ لوطى باشى گفت : چهل سال . علامه مجلسى گفت :

چهل سال است نعمت خدا را مى خورى و معصیت خدا را مى کنى اى نمک به حرام !

این جمله را که گفت مثل آبى که به آتش بریزند لوطى باشى خاموش شد و راستى که او

را تحت تاءثیر قرار داد تا آخر مجلس دیگر یک کلمه هم حرف نزد و در فکر فرو رفت .

مجلس تمام شد و هر کس به خانه اش رفت . لوطى هم به خانه اش رفت تا بخوابد اما

مگر خوابش مى برد! بله درست گفت چهل سال عوض نمک شناسى نسبت به کسى که به

او همه چیز داده ؛ سلامتى ، بضاعت ، ثروت ، و... نمک بحرامى کرده فکر کرد و فکر

کرد تا آخر تصمیم خود را گرفت . فردا صبح پس از اذان ، علامه مجلسى شنید که کسى

در خانه اش را مى زند، در را باز کرد، دید لوطى باشى است . گفت : آقاى شیخ ! آیا

اگر من توبه کنم خدا مرا مى بخشد و مى آمرزد و قبولم مى کند؟ علامه مجلسى گفت :

بله ، البته خدا کریم و غفور است ، انسان هر قدر هم گناهش زیاد باشد اما اگر حقیقتا

پشیمان شود و به درگاه خداوند بزرگ توبه کند خداوند تعالى گناهان او را مى بخشد و

او را قبول مى کند. لوطى باشى گفت : من پشیمانم و توبه کردم تو از خدا بخواه تا مرا

بیامرزد.

 

نام کتاب : عاقبت بخیران عالم

مؤ لف : على محمد عبداللهى




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩ توسط هادی
نظرات شما ()