من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

در میان بنى اسرائیل پادشاهى بود که یک قاضى داشت و آن قاضى برادرى که به صدق

و صفا و صلاح معروف بود و آن برادر زن صالحه اى که از نسل پیامبران بود. پادشاه

را کارى پیش آمد که مى بایست کسى را دنبال آن مى فرستاد به همین خاطر به قاضى

خود گفت : که مرد خوب و مورد اعتمادى را برایش پیدا کند، قاضى هم برادر خود را

معرفى کرد و گفت : کسى را معتمدتر از او سراغ ندارم . سپس کار پادشاه را با برادرش

در میان گذاشت و از او خواست که خودش را براى سفر مهیا کند او قبول نکرد و گفت

: من نمى توانم زن خود را تنها بگذارم ، قاضى بسیار اصرار و پافشارى کرد تا

برادرش را مجبور به سفر کرد و او چون مضطر شد گفت : اى برادر! بعد از خدا همه

چیز من زنم مى باشد، من براى او خیلى دل واپسم تو باید قول بدهى که بعد از من

کارهاى او را انجام دهى و نگذارى او سختى ببیند، قاضى قبول کرد و برادرش رفت در

حالى که زن او از رفتنش راضى نبود. قاضى بخاطر قولى که به برادر خود داده بود

زیاد پیش زن برادر خود مى آمد و از نیازهاى او مى پرسید و کارهاى او را انجام مى

داد تا اینکه سرانجام شیطان کار خود را کرد و محبت آن زن را در دل او انداخت و زن

برادر خود را وادار به زنا کرد ولى زن قبول نمى کرد و هر چه اصرار مى کرد، زن

امتناع مى نمود.

قاضى به زن گفت : به خدا سوگند اگر قبول نکنى به پادشاه مى گویم که این زن زنا کرده

و نزد من ثابت شده است . زن گفت : هر کار که مى خواهى بکن که من زنا نخواهم کرد.

قاضى نزد پادشاه رفت و گفت : زن برادرم زنا کرده . پادشاه گفت : او را سنگسار کن ،

قاضى نزد زن برادر برگشت و گفت : من حکم سنگسار تو را گرفته ام ، اگر قبول کنى و

کام من برآرى ، آن را اجرا نخواهم کرد و گرنه سنگسارت خواهم نمود. زن گفت : من

به این کار ناشایست دست نمى زنم و تو هر آنچه مى خواهى بکن .

قاضى وقتى دید زن برادرش تسلیم نمى شود، مردم را باخبر کرد و آن زن را به صحرا

برد و چاله اى کند و زن را در آن قرار داد و مردم شروع کردند به طرف او سنگ

پرتاب کردن ، تا زمانى که گمان کردند کارش تمام شده و به اتفاق قاضى به خانه

هایشان برگشتند. اما زن که هنوز رمقى داشت و نیم جان بود، چون شب شد از گودال

بیرون آمد. ناى راه رفتن نداشت به روى زمین افتاد و به حالت سینه سر خود را مى

کشید تا به خانه اى در وسط بیابان رسید. بر در آن خانه خوابید تا صبح شد، مرد

صاحبخانه در را باز کرد آن زن را دید، از جریان آمدنش به آنجا سؤ ال کرد، زن سر

گذشت خود را براى او تعریف کرد، مرد صاحب خانه بر او رحم کرد و او را به خانه

خود برد.

آن مرد پسر کوچکى داشت که غیر از آن ، فرزند دیگرى نداشت . او زن را مداوا کرد تا

زخم و جراحتهاى بدن او بهبود یافت و تربیت فرزند کوچکش ‍ را به او سپرد. مرد مال

و ثروت زیادى داشت و غلامى که او را خدمت مى کرد، آن غلام عاشق آن زن شد و

دلى صد دل گرفتار او و به او در آویخت . گفت : اگر با من مباشرت نکنى تو را مى کشم

، زن گفت : هر کارى مى خواهى بکن که ممکن نیست این کار بد از من صادر شود. آن

غلام وقتى از زن ماءیوس شد آمد و فرزند کوچک مرد را کشت و پیش او رفت و گفت :

این زن زنا کار را که آوردى و فرزند خود را به او سپردى ، فرزندت را کشت . مرد

پیش زن آمد و به او گفت : چرا چنین کردى ؟ آیا فراموش کردى که من در حق تو چه

خوبیها کردم ؟ زن جریان را براى او تعریف کرد و بیگناهى خود را اثبات نمود. ولى

مرد صاحب خانه گفت : من دیگر دلم راضى نمى شود که تو در این خانه بمانى ، این

بیست درهم را بگیر و از اینجا برو، اینها را توشه خود کن و خدا را کارساز خود بدان

و او را در شب هنگام از خانه اش بیرون کرد.

زن در تاریکى شب راهى را پیش گرفت و رفت تا صبح به دهى رسید، دید مردى را به

دار کشیده اند و هنوز زنده است . علت به دار کشیدن او را پرسید، گفتند: او بیست

درهم قرض دارد و قانون ما این است که هر کس ‍ بیست درهم قرض داشته باشد او را

بر دار مى کشند و تا ادا نکند او را پایین نمى آورند. زن بیست درهم خود را داد و آن

مرد را خلاص کرد. مرد که از بالاى دار به زمین آمده بود نفس راحتى کشید و گفت : اى

زن هیچ کس به اندازه تو بر من حق ندارد تو جان مرا نجات دادى ، هر جا که مى روى

من در خدمت تو مى آیم تا کمى از لطف تو را جبران کنم . او همراه زن آمد تا به کنار

دریا رسیدند، مى خواستند به آنطرف دریا بروند ولى نه پولى داشتند و نه کشتى . در

کنار دریا کشتیهاى زیادى بود و مردمى که مى خواستند بر آن کشتیها سوار شوند و

کالاهاى خود را بار بزنند و به آن طرف دریا بروند. مرد به زن گفت : تو همین جا بمان

تا من بروم و براى آن مردمى که مى خواهند کشتى خود را بار بزنند کار کنم و پولى

بگیرم و مقدارى غذا بخرم و پیش تو آورم و بعد مى خوریم و از این جا مى رویم . مرد

نزد کشتیبانها رفت و گفت : در کشتى شما چه کالایى است ؟ گفتند: انواع و اقسام

کالاها، جواهر، مشک ، عنبر، حریر و... و این یک کشتى خالى است که ما خود سوار آن

مى شویم .

گفت : قیمت این کالاها چند مى شود؟ گفتند: خیلى مى شود و ما الآن حساب آن را

نداریم . مرد گفت : من یک متاعى دارم که از همه آن چه شما در کشتى تان دارید با

ارزشتر است . گفتند: آن چیست ؟ گفت : کنیزى دارم که شما هرگز به آن زیبایى و حسن

و جمال ندیده اید. گفتند: به ما بفروش . گفت : مى فروشم ولى به شرط آن که اول یکى

از شما برود او را ببیند و خبر بیاورد که چه تحفه اى است تا ارزان نخرید و بعد پول

آن را به من بدهید و من که از اینجا رفتم مال شما باشد، آنها قبول کردند، کسى را

فرستادند او خبر آورد که هرگز کنیزى به آن زیبایى ندیده ام و آن مرد ده هزار درهم پول

زن را گرفت و رفت .

وقتى مرد رفت کشتیبانان پیش زن آمدند و به او گفتند: که برخیز و بیا با ما برویم .

گفت : نمى آیم مرا با شما کارى نیست ، گفتند: ما تو را از صاحبت خریده ایم ، آن آقا

و صاحب من نبود، گفتند: ما نمى دانیم ، خریده ایم و اگر نمى آیى تو را به زور خواهیم

برد. زن به ناچار با آنها رفت .

به نزدیک کشتیها که رسیدند، چون هیچیک از آنها به دیگرى اعتماد نداشت زن را در

کشتى که حامل کالاها بود سوار کردند و خودشان در کشتى دیگر سوار شدند و کشتیها

را از لنگر خارج نموده و به سوى مقصد حرکت کردند، به وسط دریا که رسیدند،

خداوند بادى فرستاد و دریا متلاطم شد و کشتى آنها با کلیه سرنشینانش غرق شد و زن

با کالاهاى آن سالم در جزیره اى پهلو گرفت .

آن زن از کشتى بیرون آمد و آن را بست و گشتى در جزیره زد دید جاى خوشى است ،

درختان پر از میوه و سر به فلک کشیده ، نهرهاى پر از آب ، هواى خوب و... دارد. با

خود گفت در این جزیره مى مانم و عبادت خداوند بزرگ را مى کنم و از این آب و میوه

ها مى خورم تا مرگم فرا رسد. در آن زمان در میان بنى اسرائیل پیامبرى بود. خداوند به

او وحى کرد که نزد پادشاه برو و به او بگو که در جزیره اى از جزایر فلان دریا، بنده

اى از بندگان خاص من زندگى مى کند که تو و اهل مملکتت همگى باید نزد او بروید و

به گناهان خود اقرار و اعتراف کنید و از او بخواهید که از گناهان و خطاهاى شما

درگذرد، تا اگر او شما را بخشید من هم شما را بیامرزم . آن پیامبر پیام الهى را به

پادشاه رسانید، او با ملتش به آن جزیره رفتند و آن زن را دیدند و هر یک زبان به اقرار

و اعتراف گشودند.

پادشاه گفت : این قاضى نزد من آمد و گفت : زن برادرم زنا کرده و من بدون آن که از

او شاهدى بخواهم که شهادت دهد، حکم به سنگسار آن زن کردم ، مى ترسم که بخاطر

آن گناهى کرده باشم ، مى خواهم که براى من استغفار کنى ، زن گفت : خدا تو را

بیامرزد، بنشین . آنگاه شوهرش که او را هم نمى شناخت آمد و گفت : من زنى داشتم

در نهایت فضل و صلاح و تقوا، براى کارى از شهر بیرون رفتم ولى او راضى به رفتن

من نبود، سفارش او را به برادر خود کردم ، وقتى برگشتم و او را نیافتم سراغش را

گرفتم ، برادرم گفت : او زنا کرد و سنگسارش کردیم . اینک مى ترسم که در حق او

کوتاهى کرده باشم ، از خدا بخواه که مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد، و او

را در کنار پادشاه نشانید.

قاضى پیش آمد و گفت : برادرم زنى داشت ، عاشق او شدم و از او خواستم زنا کند،

قبول نکرد، پیش پادشاه رفتم ، او را به دروغ متهم به زنا ساختم و سنگسارش کردم ،

حال تو از خدا بخواه مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد و رو به شوهرش کرد و

گفت : بشنو. سپس شخصى که در بیابان خانه داشت آمد و جریان خود را نقل کرد و

گفت : آن زن را در شب بیرون کردم ، مى ترسم درنده اى او را دریده باشد، از خدا

بخواه از تقصیر من درگذرد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد. غلام او هم اعتراف کرد، به

مرد گفت : بشنو و او را هم بخشید. نوبت آن مرد دار کشیده رسید و او حکایت خود را

نقل کرد. زن گفت : خدا تو را نیامرزد چون تو بدون دلیل در برابر نیکى من بدى کردى .

آنگاه آن زن عابده صالحه رو به شوهر خود کرد و گفت : من زن تو هستم و آنچه تو

امروز شنیدى سرگذشت من بود، مرا دیگر احتیاجى به شوهر نیست . از تو مى خواهم

که این کشتى پر از کالاى گرانبها را براى خود ببرى و مرا در این جزیره بگذارى تا

عبادت کنم ، دیدى که از دست مردان چه کشیدم . شوهر او را گذاشت و با کشتى پر از

کالا به همراه پادشاه و همه اهل مملکت به خانه خویش بازگشتند.


نام کتاب : عاقبت بخیران عالم

مؤ لف : على محمد عبداللهى




برچسب ها : داستان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ توسط هادی
نظرات شما ()