من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...


آفریدگارا

باز امشب در سرم سودای توست

باز دل منزلگه غوغای توست

باز یاد تو شراری بر فروخت

شعله بر زد خرمن جانم بسوخت

سخت نالانم به فریادم برس

ای تو هر فریاد را فریاد رس

برطراز خاک این گردنده گوی

برچه کارم آفرید سستی بگوی

کیستم من هستیم از بهر چیست

این معما را جوابی از چه نیست

زندگی خواب است یا افسانه ای

دام خوانم عشق را یا دانه ای

مرگ اگر راهی ُبوَد بی بازگشت

از چه هر کس رفت زین َره بر نگشت

راز هستی اینچنین پنهان ز چیست

رمز خوان دفتر این راز کیست

تو کجایی؟ کیستی؟ آنجا کجاست

روی تو از چشم ما پنهان چراست

گیرد آخرعمر من روزی  زوال

از چه عمر توست؟ اما لایزال

گر که تقدیر است؟ پس تدبیر چیست

از چه رو تقدیر را تدبیر نیست

هیچ عاقل ُدر این معنی نسفت

هر کسی آمد حدیثی گفت و ُخفت

عاقبت هم؟ رازها ناگفته ماند

غنچه های بسته لب نشکفته ماند





برچسب ها : شعر
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ توسط هادی
نظرات شما ()