من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

 

 

 

 

در این بن بست...


دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی *دوستت دارم*

دلت را می بویند

روزگار غریبی است٬ نارنین !

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این ُبن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به اندیشیدن

خطر مکن.

روزگار غریبی است٬ نارنین !

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذر گاه ها

مستقر٬

با کُنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی است٬ نارنین !

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

 و ترانه را

بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن ویاس-

روزگار غریبی است٬ نارنین !

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.



 




برچسب ها : شاملو
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ توسط هادی
نظرات شما ()

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد




برچسب ها : شعر ،شاملو
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ توسط هادی
نظرات شما ()

ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن

 حسرتا! 

مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ

نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را  

(ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند  در آتش سوختن را؟)

یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن

(ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی

رضایتِ خاطری احساس کردن

(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

در میدانی جوشان از آفتاب و عربده                                     

تا به شمشیری گردنش بزنند؟                

حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد

قابیلِ برادرِ خود شدن

یا جلادِ دیگراندیشان؟

یا درختی بالیده‌نابالیده را

حتا

هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)

 

می‌دانم می‌دانم می‌دانم

با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

 

آه

کاش هنوز

به بی‌خبری

قطره‌یی بودم پاک

از نَم‌باری

به کوهپایه‌یی

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد

سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

 




برچسب ها : شعر ،شاملو
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ توسط هادی
نظرات شما ()